سلام

صبح جمعه است و برای رسیدن به مجلس ختم یکی از آشنایان باید عجله کنم . ماشین را روشن می کنم تا گرم شود و به طرف در حیاط می روم . در را که باز می کنم می بینم در حالی که کوچه تقریبا خالی است یک پژوی پارس سفید و نو درست جلوی پل پارک شده و کسی هم درونش نیست . می مانم که چه کنم . با شگفتی با خودم می گویم : ” این همه جا . چرا درست جلوی پل ؟ ” درمانده و ناچار شروع می کنم به زدن زنگ همه ی همسایه ها . “سلام , صبح به خیر ببخشید پژوی سفید مال شماست ؟” ۵ نفر پاسخ نه می دهند تا نفر ششم که می گوید : “یک لحظه لطفا” . می پرسد و خبر می دهد که : “بله , الان می آیند . ” الان , می شود شش دقیقه و پس از آن مردی در حدود ۶۵ ساله از پله پایین می آید و بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد می گوید ” شرمنده ” و به طرف در می رود . احساس می کنم اگر چیزی نگویم هرگز هیچ درکی از اشتباهش پیدا نمی کند . کما اینکه با این موی سفید و سن و سالش هنوز به آن نرسیده . می گویم : ” کوچه که خالی بود .اگر ۳ متر عقب تر پارک می کردید دیگر نه من معطل می شدم و نه شما ناچار بودید که زحمت جا به جا کردن ماشین را متحمل شوید .”بر می گردد و نگاهی به سر تا پای من می اندازد و می گوید : ” راستش را بخواهی اصلا در را ندیدم ” لحنش تهاجمی است . می گویم : ” اگر شما در به آن بزرگی را ندیده اید که دیگر من حرفی برای گفتن ندارم .” ناگهان براق می شود توی صورتم که : ” اصلا دلم خواست , هر بار دیگر هم که بیایم جلوی پل پارک می کنم , می خواهم بدانم تو چه می گویی . چون سین جین !!! کردی این را گفتم , اگر سین جین !!! نکرده بودی نمی گفتم .” به این جریان و رویدادهای مشابه که هر روزه در زندگی همه ی ما ایرانیان به فراوانی روی می دهد فکر می کنم , به رانندگی هایمان که چیزی جز لایی کشیدن و جلوی یکدیگر پیچیدن و مسابقه ای پایان ناپذیر برای زودتر رد شدن نیست نگاه می کنم , رفتارمان در صفها را که حاضریم هر کاری بکنیم تا جا بزنیم و زودتر از بقیه برویم بررسی می کنم و با شگفتی به خودم می گویم که جدا جایگاه حقوق دیگران در زندگی ما کجاست ؟ آیا در هنگام انجام هر کاری برای لحظه ای به دیگران و حقوقشان فکر می کنیم ؟ آیا اصلا برایمان مهم هست که در اثر کارهای ما کسی آسیب ببیند و متضرر بشود یا نه ؟

اگر کمی هم برای دیگران حق و حقوق و شخصیت قایل می شدیم آیا شکل جامعه مان بهتر و پذیرفتنی تر نبود ؟ در آن صورت آیا بازار کار در کشورمان به محلی خطرناک و آکنده از گرگهای خونخوار تبدیل می شد ؟ آیا آژانسهای مسافرتی دیگر کشورها به گردشگرانی که به ایران سفر می کردند درباره ی رانندگی خطرناک ایرانیها هشدار می دادند ؟ آیا . . . ؟

< کاش می آموختیم که کمی بیشتر به هم احترام بگذاریم >

برچسب ها:
۱۳۹۰/۰۳/۱۵
۲ دیدگاه

۲ Comments »

  1. رضا
    ۸:۰۰ ب.ظ در خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰

    چند وقت پیش این شعر رو یه جا دیدم که شبیه همین متن خودته اگه خواستی به این پست اضافش کن
    حالم بد است .(البته مطمئنم خودت قبلا دیدش)
    حالم بد است ای مردم ، حالم بد است.
    حالم بد است ، از رفتارهایتان حالم بد است ، از طرز رانندگیتان ، از صفهای صد شاخه تان ، از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ، از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ، از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ، از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ، از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ، از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ، از آشغال ریختنتان در خیابان ، از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ، از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ، از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ، از عملهای زیبائی ، از یکی نبودن حرف و عملتان ، از تعارفهای بی موردتان ، از غیبت کردنهای کثیرتان ، از تغییر نظرهای یک ساعته تان ، از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار ، از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ، از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان ، از عشقهای یک شبه تان ، از انتخاب دوست پسرتان بر مبنای نوع خودرو اش ، از چاپیدن یکدیگرتان ، از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ، از بی مطالعه بودنتان ، از تن دادن و دل ندادنتان ، از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان ، از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ، از عدم رعایت نظافت شخصیتان ، از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ، از مدرک گرا بودنتان ، از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ، از جوکهای قومیتیتان ، از نژاد پرستیتان ، از خواب دو هزار و پانصد ساله تان ، از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ، از مصرفگرا بودنتان ، از قسطی خریدن بنزتان برای فخر فروشی ، از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ، از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و…. از کجا بگویم از چه بگویم که حالم بد است ، خیلی هم بد است.

  2. خوشه
    ۱۲:۵۲ ب.ظ در اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۶

    سلام
    اریک اریکسون گفته :
    ناهنجاری ، هنجاری است .

    متاسفانه دو سوم و بلکه بیشتر ملت ما بیشعور هستند. بیشعوری یک ناهنجاری هست. طبق نظریه اریکسون پس چون اغلب همه بیشعوریم بنابراین دیگه ناهنجاری هم محسوب نمیشه.
    پس انگار چاره ای نداریم جز این که دور از جونتون یا ما هم بیشعور باشیم یا بیخیال شویم. والا مثل الان من یک معده آبکش و سوراخ سوراخ خواهید داشت.

Leave a comment

خوراک RSS برای نظرات این مطلب