سلام

برخی از مردم انگار به دنیا می آیند که اسطوره بشوند . اسطوره ی چه چیزی مهم نیست , فقط نفس اسطوره بودن مهم است . مهران کریمی ناصری یکی از همین اسطوره هاست . شاید اسطوره ای بی اثر باشد , ولی اسطوره است .

فیلم ترمینال , ساخته ی استیون اسپیلبرگ را دیده اید ؟ بازی تام هنکس و کاترین زتاجونز این فیلم را شاخص می کند . این فیلم گویا با الهام از زندگی همین آقای کریمی ناصری ساخته شده .

مهران کریمی ناصری ادعا کرده که پسر یک پزشک انگلیسی و یک پرستار ایرانی است . ( هر چند که چهره اش مطلقا چیز دیگری می گوید و نشانی از پدر انگلیسی در آن نیست . )

بر اساس ادعاهای خودش , او در سال ۱۹۴۲ ( ۱۳۲۱ شمسی ) در مسجد سلیمان به دنیا آمده ( این به چهره اش می آید ) و در انگلستان درس خوانده . پس از بازگشت به ایران ( در سال ۱۹۷۷ ) به وسیله ی دولت وقت ( رژیــم شــاه ) دستگیر می شود و سپس از ایران می گریزد .

در بلژیک او را به عنوان یک پناهنده ی سیاسی می پذیرند . اما او که گویا انگلستان را بیشتر می پسندیده به بهانه ی پیدا کردن پدرش به آن سامان می رود و البته در میان راه مدارکش را از بین می برد تا همانجا گیر کرده و دولت انگلستان را مجبور کند که به پناهندگی بپذیردش . اما انگلیسی ها از این شوخی ها با کسی نداشته اند و او را به بلژیک پس می فرستند و آنها هم به دلیل نبود مدارک دوباره می فرستند انگلستان و سرانجام به ابتکار یکی از طرفین برای از بین بردن این دور باطل او را به پاریس می فرستند .

گویا به دلیل قوانین کشور فرانسه او به جهت نداشتن مدارک شناسایی حق خروج نداشته . پس , از ۸ آگوست ۱۹۸۸ تا آگوست ۲۰۰۶ آقای مهران کریمی ناصری به مدت ۱۸ سال در ترمینال فرودگاه شارل دوگل فرانسه باقی می ماند .

در ۱۹۹۹ یک وکیل فرانسوی که دلش به حال این بنده ی خدا سوخته بوده برای او یک مجوز اقامت در فرانسه می گیرد . به همان نام واقعی خودش . اما مهران خان با این جمله ی محکم که : “من مهران کریمی ناصری نیستم , ایرانی هم نیستم , من سر آلفرد مهران هستم ” از امضای مجوزش سر باز می زند و تا سال ۲۰۰۶ در ترمینال می ماند . پس از آن هم به سبب بیماری او را به بیمارستان منتقل می کنند و گویا دولت فرانسه که دیگر حوصله اش سر رفته بوده به زور یک مجوز اقامت به خورد او می دهد تا دیگر به فرودگاه برنگردد ( وگرنه خود مهران هنوز آمادگی لازم برای ادامه ی راه را داشته ) .

پس از آن با افتخار هر چه تمامتر سرگذشت غرور آفرینش را در یک کتاب منتشر می کند . اما نکته ی مهم این است که ایشان به رغم ۱۸ سال زندگی در ترمینال فرودگاه شارل دوگل نه تنها نتوانست اجازه ی اقامت در انگلستان را به دست بیاورد , بلکه حتی به آرزویش مبنی بر شناخته شدن به عنوان یک فرد انگلیسی هم نرسید و امروز همه او را به عنوان یک پناهنده ی ایرانی می شناسند .

شاید بتوان او را اسطوره ی تلاش بی حاصل و ناکامی مطلق شناخت .

سر آلفرد , در فرودگاه شارل دوگل

سلام

در پست پیشین قرار گذاشته بودیم که درباره ی کریستف کلمب و دلایل خشم گرفتن شاه اسپانیا به او سخن بگوییم .

کلمب یکی از شخصیت های بسیار تاثیر گذار و کمتر شناخته شده ی دنیا است . برخی از تاریخ نگاران او را اسپانیایی , گروهی پرتغالی , یونانی , کاتالونیایی , فرانسوی و … می دانند و در سالهای اخیر هم یهودیان با اعلام چند دلیل و نشانه او را یهودی مارانو ** به شمار می آورند .

انگیزه های سفر او به دریاهای ناشناخته ی غربی گوناگون ذکر شده است . یافتن راهی برای گسترش تجارت دریایی با شرق , گسترش قلمروی اسپانیا , کشف طلا و معادن ارزشمند دیگر و ایجاد یک مسیر دریایی کوتاهتر به آسیا و شاید از همه مهمتر گسترش مسیحیت به آسیا . از طرفی برخی آبشخورهای تاریخی مدعی هستند که کلمب از نامه هایی که حدود ۴ قرن قبل از خودش کشیشان گرینلند به واتیکان نوشته و اعلام کرده بودند که بومیان آن سرزمین در سفرهای دریایی خشکی هایی را در غرب دریای ناشناخته دیده اند خبر داشته است .

 

انگیزه ها هرچه که بوده اند کلمب با استناد به آنها به دربار پرتغال رفته و در خواست امکانات و بودجه می کند که با نارضایتی دربار آن کشور روبرو می شود .

در سفر بعدی دربار اسپانیا مهمان کلمب بوده و نقشه های او را می پسندد . امکانات کافی به او داده می شود و پس از حدود ۳۵ روز سفر پرماجرا در ۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ , سه کشتی زیر فرمان کلمب در یکی از جزیره های باهاما به خشکی می نشینند .

کلمب در حال نامگذاری دنیای جدید

کلمب در حال نامگذاری دنیای جدید

بومیان که هرگز بیگانه ای را ندیده بودند دوستانه و آرام به پیشواز دریانوردان می آیند . کلمب در نامه به فردیناند آنها را این گونه توصیف می کند :

«اگر اعلیحضرتین دستور فرمایند، می‌توانم تمام آنها را به کاستیل گسیل دارم یا در همین جزیره به اسارت گیرم. پنجاه مرد کافیست تا کل این مردم را تحت انقیاد در آورید و به انجام دادن هر کاری وادار سازید.»
«این مردم دین ندارند و حتی بت نمی‌پرستند. بسیار نجیبند و نمی‌دانند بدی چیست. هیچ نوع سلاحی ندارند؛ نه یکدیگر را می‌کشند و نه از هم سرقت می‌کنند.»

کلمب چقدر خوب پاکی و صفا و نجابت میزبانانش و روح ناپاک خودش را توصیف می کند .

۳۵ نفر از دریانوردان در همان جزیره می مانند و کلمب و دیگران به اسپانیا باز می گردند و چند ماه بعد با ۱۷ کشتی مجهز برای زیر سلطه گرفتن همه ی سرزمین جدید حرکت می کنند . کشته شدن ۳۵ دریانورند باقی مانده بهانه ی مناسبی به دست کلمب می دهد تا جنگ با بومیان را آغاز کند .

او که بیش از هر چیزی اندیشه ی سود شخصی را در سر می پروراند در سفر دومش به دربار نامه ای نوشت با این مضمون که اجازه بدهند بومیان را اسیر و به عنوان برده در بازارهای اروپا بفروشند . چون بر اساس فرارداد ۱۰ درصد از کل سود تجارت سرزمین جدید به کلمب و خانواده اش تعلق داشت , این می توانست آغازی پر سود باشد .

حتی با وجود مخالفت شدید دربار اسپانیا باز هم کلمب ۱۶۰۰ نفر را به اسارت گرفت و ۵۵۰ نفرشان را به اسپانیا فرستاد . ۲۰۰ نفر در طول سفر در اثر شرایط بد نگهداری مردند و بقیه هم بیمار و ناتوان به اسپانیا رسیدند .

شکایتهای اروپاییان مهاجر و اعدام چند نفر از آنها به دستور کلمب باعث شد که دربار اسپانیا احساس خطر کرده و او را از مقام فرمانداری برکنار کند . ادامه ی سیاستها کلمب در برخوردهای وحشیانه با بومیان آرام و صلح جوی آمریکا از طرف امثال آبراهام لینکلن باعث قتل عامهای بزرگی در آن سامان شد . به طوری که از میان ۳۰ میلیون نفر جمعیت سرخ پوستان امروز ( پس از گذشت بیش از ۵۰۰ سال ) فقط چیزی در حدود ۲ میلیون نفر باقی مانده اند .

ضمن اینکه سنگ بنای برده داری هم به همت کلمب در آمریکا گذاشته شد تا به مدت بیش از ۳۰۰ سال هر غیر اروپایی در آمریکا مورد سخت ترین ظلم ها و جفاها قرار گیرد .

——————————————————————————————————

** یهودی مارانو : یهودی که برای پیش برد اهداف هم کیشانش , باور و دین خود را پنهان نگاه داشته و به دین دیگری تظاهر می کند .

سلام

همه می دانیم که نخستین بار از میان اروپاییان کریستف کلمب بود که پا به قاره ی غربی گذاشت . اما چرا این قاره به جای کلمبیا , آمریکا نام گرفت ؟

کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲ پا به قاره ی جدید گذاشت و در بازگشت از سفر سومش به سرزمین جدید , با دربار اسپانیا که استخدامش کرده بود اختلاف نظر پیدا کرد و بازداشت شد . به دلیل همبن اختلاف پادشاه اسپانیا فردیناند دستور داد که کلمب دیگر مقام فرمانداری را نداشته باشد و به جای او تاجر و دریانورد ایتالیایی ” آمریگو وسپوچی ” برای گرفتن بودجه های تحقیقاتی و کشف کامل سرزمین جدید برگزیده شود . وسپوچی , نخستین بار در ۱۴۹۷ به سفر فرستاده شد و سرزمین ها بیشتری را ( نسبت به کلمب ) بازدید و نقشه برداری کرد . به همین دلیل وقتی که سالها بعد یک جغرافی دان آلمانی به نام ” مارتین والد سیمولر ” مشغول تهیه ی نقشه ی این دنیای تازه شناخته شده بود از نام وسپوچی که به مراتب بیشتر از کلمب اطلاعات جغرافیایی ثبت کرده بود برای نام گذاری این قاره استفاده می کرد .

آمریگو وسپوچی

آمریگو وسپوچی

به مرور زمان که کاربرد نقشه های این جغرافی دان بیشتر شد قاره هم به همان شکل که او یادداشت کرده بود آمریکا نامیده شد . شاید بتوان گفت که حق هم همین بوده . وسپوچی به وظیفه ی اصلی اش یعنی شناخت و کشف سرزمین جدید مشغول بوده , در حالی که کلمب تمام وقت و انرژی خود را بر روی به بردگش کشیدن بومیان و سو استفاده از نیروی آنها برای استخراج معادن اختصاص داده بوده . بنابراین می توان گفت که وسپوچی بیش از کلمب به وظایف و قراردادش با دربار اسپانیا عمل کرده است .

برخورد کریستف کلمب با بومیان و دربار اسپانیا را در نوشتار پس از این خواهم آورد .