سلام

همه می دانیم که نخستین بار از میان اروپاییان کریستف کلمب بود که پا به قاره ی غربی گذاشت . اما چرا این قاره به جای کلمبیا , آمریکا نام گرفت ؟

کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲ پا به قاره ی جدید گذاشت و در بازگشت از سفر سومش به سرزمین جدید , با دربار اسپانیا که استخدامش کرده بود اختلاف نظر پیدا کرد و بازداشت شد . به دلیل همبن اختلاف پادشاه اسپانیا فردیناند دستور داد که کلمب دیگر مقام فرمانداری را نداشته باشد و به جای او تاجر و دریانورد ایتالیایی ” آمریگو وسپوچی ” برای گرفتن بودجه های تحقیقاتی و کشف کامل سرزمین جدید برگزیده شود . وسپوچی , نخستین بار در ۱۴۹۷ به سفر فرستاده شد و سرزمین ها بیشتری را ( نسبت به کلمب ) بازدید و نقشه برداری کرد . به همین دلیل وقتی که سالها بعد یک جغرافی دان آلمانی به نام ” مارتین والد سیمولر ” مشغول تهیه ی نقشه ی این دنیای تازه شناخته شده بود از نام وسپوچی که به مراتب بیشتر از کلمب اطلاعات جغرافیایی ثبت کرده بود برای نام گذاری این قاره استفاده می کرد .

آمریگو وسپوچی

آمریگو وسپوچی

به مرور زمان که کاربرد نقشه های این جغرافی دان بیشتر شد قاره هم به همان شکل که او یادداشت کرده بود آمریکا نامیده شد . شاید بتوان گفت که حق هم همین بوده . وسپوچی به وظیفه ی اصلی اش یعنی شناخت و کشف سرزمین جدید مشغول بوده , در حالی که کلمب تمام وقت و انرژی خود را بر روی به بردگش کشیدن بومیان و سو استفاده از نیروی آنها برای استخراج معادن اختصاص داده بوده . بنابراین می توان گفت که وسپوچی بیش از کلمب به وظایف و قراردادش با دربار اسپانیا عمل کرده است .

برخورد کریستف کلمب با بومیان و دربار اسپانیا را در نوشتار پس از این خواهم آورد .

سلام

ناصرخسروی قبادیانی در قرن پنجم هجری به سفر حج رفت که این سفر ۶ سال به درازا کشید و با بازدید از ایران و عراق و سوریه و لبنان و اردن و فلسطین و مصر و عربستان همراه بود . سفرنامه ای که ناصر خسرو پس از پایان این سفر نگاشت یکی از مهم ترین ها در نوع خود است . کوتاه گویی و روشنی بیان و شیوایی و بیان مو به موی همه ی ریزه کاریهای مهم و گذشتن از همه ی جزییات بی اهمیت و بی طرفی راوی , این سفرنامه را ارزشمند و قابل مراجعه کرده است .

از سوی دیگر سفرنامه ها به دلیل نگارش عمدتا بی غرضشان , آبشخور ( منبع ) های خوبی برای شناخت تاریخ و هویت هر جایی هستند . زیرا که اگر تاریخ نگاران هر کدام جیره خوار حاکم و سلطانی بوده اند سفرنامه نویس که نبوده , بیگانه ای بوده که آمده و سفری کرده و رفته و دیده ها و شنیده هایش را از دیدگاه خودش نگاشته .

 

توجه شما را به بخشی چند خطی از سفرنامه ی ناصر خسرو جلب می کنم که در بیان کشور اتیوپی امروز است که در آن روزگار حبشه نامیده می شده :

“… و بر دست راست این شهر , چون روی به قبله کنی کوهی است و پس از آن کوه بیابانی عظیم و علف خوار بسیار , و خلق بسیارند آنجا , که ایشان را بجاویان گویند و ایشان مردمانی اند که هیچ دین و کیش ندارند و به هیچ پیغمبر و پیشوا ایمان نیاورده اند , از آن که از آبادانی دورند و بیابانی دارند که طول  آن از هزار فرسنگ زیاده باشد.

 …و این قوم بجاویان در این بیابان باشند , مردمی بد نباشند و دزدی و غارت نکنند و به چهارپای خویش مشغولند و مسلمانان و غیره کودکان ایشان بدزدند و به شهر های اسلام برند و بفروشند !!!!