سلام

خبرهایی منتشر شده از بروز درگیری هایی شدید میان بسـیجیـان و دراویش در شهرستان کوار استان پارس . شرح رویداد هم این است که طلبه ی جوانی به کوار رفته بوده و تمام تلاش خود را بر تبلیغ بر علیه فرقه ی نعمت اللهی ( سلسله ی دراویش گنابادی ) متمرکز کرده بوده . این موضوع هم سخت به مذاق دراویش ناخوشایند آمده و پس از بحثها و جدلها و تهدید و بگیر و ببند , سرانجام کار به زد و خورد می رسد و طلبه بوسیله ی دراویش مضروب می شود .

از آن سو هم مخالفان دراویش و همفکران طلبه ی جوان به حمایت بر می خیزند و کار به رو در رویی و درگیری فیزیکی و سنگ پرانی و چاقو کشی و قداره بندی می رسد و مشخص می شود که دراویش در کنار ذکر مداوم حق هو و یا هو و علی مولا , هنرهای دیگری هم دارند .

در تصاویری که منتشر شده سنگ پرانی و چاقو کشی متقابل اهل ایمان و یقین به روشنی دیده می شود .

پرسش اینجاست که این همه تمرین و ممارست در مجهز شدن به باورهای مذهبی , این همه سما و ذکر و مراقبه و ریش و سبیل بلند و جامه ی سپید , تحصیل در مدارس دینی و به دست آوردن درجات و رتبه ها و لباسهای مذهبی برای این است که تا به اندیشه ای مخالف برخوردیم قمه بکشیم و سنگ بپرانیم ؟

آیا همه ی مردم دنیا باید مانند من فکر کنند ؟ آیا همه باید مانند من راه رستگاری را بپیمایند ؟ آیا نمی شود کسی ایده اش اندکی گمراهانه باشد ؟ حتما باید سرش را با گرز کوبید و شکمش را با چاقو درید تا یاد بگیرد به راه رستگاری برود ؟

آیا من فرستاده ی خداوند برای گسترش بهشت اجباری هستم ؟

در کشور ما فضای تحمل اندیشه های دیگران همیشه همین قدر تنگ و فشرده بوده یا در گذشته مردم راحت تر یکدیگر را می پذیرفته اند ؟

آیا تنگ نظری بر دیـن و مـذهب ما غلبه نکرده ؟

به گوشه هایی از این مراسم با شکوه توجه فرمایید :

برای دیدن عکسهای بیشتر اینجا کلیک کنید .

 

سلام

چگونه اید دوستان گرامی ؟ نبودم و در باره ی بخشهای سیاه تاریخ نمی نوشتم خیلی خوش حال بودید ؟ از خوشنودی بال درآورده بودید ؟ شرمنده . من به عنوان یک نیما زند کریمی خیلی سمج از سفر بازگشته و باز هم برایتان از تاریخ خواهم گفت , به بنده هیچ ارتباطی ندارد که تاریخ را با خون نوشته اند . اگر خیلی مرد هستید و هستیم بیایید تاریخ را بیشتر بشناسیم تا ما بر خلاف گذشتگانمان آنرا با دوستی بنویسیم , نه با خون و نفرت .

باور کنید امروز بخش بزرگی از دنیا به این نتیجه رسیده اند که باید با آرامش و دوستی در کنار یک دیگر زندگی کرد , نه با خشونت و نفرت و ترور , نه با جنگ و بدبینی و زیاده خواهی . امروز به بسیاری از کشورها و دولت های دنیا ثابت شده که می توان با لبخند و مهربانی هم حقوق مردم خود را ستاند و نیازی به شاخ و شانه کشیدن و قلچماق بازی و آه و ناله و مظلوم نمایی نیست .

به سرزمینهای توریستی که گردشگران را از بخشهای مختلف دنیا به خود جذب می کنند که بروی هر آنچه که میان مردم می بینی دوستی و لبخند و مهربانی است و باور کنید لذتی دارد دیدن بیگانه ای که از کنارت گذر می کند و در حالی که حتی یک واژه از گفتار یک دیگر را نخواهید فهمید یا حتی یک بار دیگر یکدیگر را نخواهید دید شما را به لبخندی شیرین مهمان می کند . می تواند نکند و سرش را پایین بیاندازد , یا جای دیگری را نگاه کند و یا حتی خیره در چشمانتان بنگرد و هزار فکر ناجور در مورد شما بکند , اما دوستی را شیرین تر و کم خرج تر و راحت تر می بیند .

با بالا رفتن سن تاریخ انسان , تجربه ی این دو پای دردسر ساز هم بیشتر می شود و هرچه که این تجربه بیشتر می شود , جنگ و درگیری و کینه و نفرت و بگیر و ببند بین انسانها هم کمتر می شود و این رویدادی خوش آیند است .

تجربه ی دو جنگ جهانی و ویرانی ها و کشتارهای بی همانند آنها اروپایی ها را خیلی زود به این نکته رساند که باید گذشته ها و جنگها و کینه های دیرپای پدران را دور ریخت و تنها به آینده اندیشید .

اما مانده است تا ما جهان سومی ها پی به این واقعیت ها ببریم . مانده است که کینه های قومی و قبیله ای را دور بریزیم و اختلاف بین مذاهب و دین هایمان را مدام دست مایه ی جنگ و درگیری نکنیم . هنوز مانده .

——————————————————————————————————

سر آخر دو تصویر زیبا از یک ساحل بی همانند :

0167

یک توضیح کوتاه برای دوستان فیلم باز اینکه این ساحل و این خلیج زیبا همان جایی است که فیلم ساحل ( the beach ) با بازی لئوناردو دی کاپریو و ویرجینیا لدوین در آن ساخته شد

0161

یک توضیح کوتاه برای دوستان فیلم باز اینکه این ساحل و این خلیج زیبا همان جایی است که فیلم ساحل ( the beach ) با بازی لئوناردو دی کاپریو و ویرجینیا لدوین در آن ساخته شد