سلام

در سال ۱۹۹۱ , پس از ۷۴ سال حزب کمونیست شوروی منحل و نظام حکومتی سوسیالیستی شوروی به پایان عمر خود رسید . حکومت استبداد ایدئولوژیکی که لنین و تروتسکی در روسیه پیاده کردند در طول این مدت باعث مرگ میلیونها انسان بی گناه و فقر و گرسنگی و جنگ و اشغال کشورهای دیگر و هزاران نابسامانی و ناهنجاری دیگر شد .

میخاییل سرگیویچ گورباچف رهبر  شوروی در پایان عمر این امپراطوری سیاه و پلید هرآنچه کرد نتوانست این پیکر فرسوده و بی جان را سرپا نگه دارد .

پس از فروپاشی شوروی با برگزاری نخستین انتخابات آزاد بوریس یلتسین معاون گورباچف به ریاست جمهوری روسیه برگزیده شد و نظام حکومتی روسیه شکل دموکراتیک به خود گرفت و پارلمان و دوما تشکیل شد .  حزب کمونیست شوروی که نمی خواست قدرت را واگذار کند و کنار برود با همه ترفندهای ممکن به پارلمان روسیه ی راه یافت و بنای دشمنی و مخالفت با دولت یلتسین را گذاشت .

دشمنی پارلمان با دولت و کار شکنی های پایان ناپذیر آنها باعث شد که یلتسین در سال ۱۹۹۳ با برگزاری رفراندوم و بدست آوردن ۶۷ درصد رای موافق مردم حکم به انحلال پارلمان روسیه برای برگزاری انتخابات زودرس بدهد .

اما از این عجوزه ی قدرت که نمی توان به سادگی دست کشید . کمونیستها در ساختمان پارلمان بست نشستند و بدون حضور نمایندگان موافق دولت ( که ساختمان را ترک کرده بودند )  انحلال دولت را به رای گذاشتند و تصویب کردند . دستور دولت مبنی بر تخلیه ی ساختمان پارلمان با بی اعتنایی آنها مواجه شد و پس از چند روز پافشاری کار به زد و خورد و شلیک گلوله رسید .

از آنجایی که دولت و پارلمان دو نهاد تقریبا هم ارز و هم تراز بودند , موضع ارتش می توانست تعیین کننده ی طرف پیروز این میدان باشد . یلتسین رسما از ارتش روسیه درخواست حمایت کرد و خودش را نماینده ی قانون و دموکراسی نوپای روسیه قلمداد کرد . از طرفی مجلس هم با تاکید بر مشکلات موجود در کشور روسیه که نتیجه ی فروپاشی امپراطوری ۷۴ ساله ی کمونیسم بود , از ارتش کمک می خواست .

ارتش طرف دولت را گرفت . ساختمان پارلمان را محاصره کردند و پس از بی اعتنایی کمونیستهای متحصن به هشدارها یک تانک ارتش سلانه سلانه مقابل ساختمان آمد و پس از نشانه روی , از سر صبر و حوصله با توپ خود به میانه ی ساختمان شلیک کرد .

انفجار مهیب گلوله های توپ , رفقای وحشت زده را با پرچمهای سفید از ساختمان بیرون ریخت و پرونده ی به قدرت بازگشتن کمونیستها برای همیشه بسته شد .

این رویداد آغاز یک عصر جدید بود . عصری که در آن گرچه حزب کمونیست زنده و فعال است , اما دیگر خواب بازگشت به قدرت و به بند کشیدن مردم در حصار آرمانها و ایده های پوچ  و توخالی حزبی و تصفیه ها و اعدامها و تبعید ها و تهمتها و کینه ها را هم نخواهد دید .

به خوبی به خاطر دارم که در آن دوران نوجوانی ۱۹ ساله بودم و با نگرانی هر روز اخبار این اوضاع آشفته را پی می گرفتم و نگران بودم که مبادا دوباره کمونیستها به قدرت برگردند . روزی که ارتش موضع خود را اعلام کرد از شادی می لرزیدم . ابدا دوست نداشتم که خبر شکست یلتسین و بازگشت کمونیستها به قدرت را بشنوم .  خب , جوان بودم دیگر .

فیلم محاصره ی پارلمان و شلیک نخستین گلوله ی توپ به طرف پارلمان و درگیری کمونیسیتها با نیروهای ارتش و گارد را از اینجا می توانید دانلود کنید . ( حجم فیلم ۱۰ مگابایت )

چخوف ( چپ ) و گورکی

سلام

ماکسیم گورکی نویسنده ی نامدار روس کتابی دارد با نام : “چهره های ادبی ” که در آن خاطراتش را از چهره های مشهور ادبی روسیه که با آنها ملاقات داشته نوشته است .

طولانی ترین بخش این کتاب مربوط به آنتون چخوف است که دوست و استاد گورکی هم محسوب می شده .

یکی از خاطرات جالبی که از چخوف در این کتاب نوشته سالهاست که در ذهن من جا خوش کرده :

روزی ۳ خانم اشرافی با تعیین وقت قبلی به دیدار چخوف آمدند . به محض ورود و سلام علیک با حرارت شروع به بحث سیاسی کردند . بحث پیش رفت تا به جنگ امپراطوری عثمانی و یونانی ها رسید .

به سرعت اخبار جنگ را رد و بدل کردند و در تمام این مدت چخوف لبخند زنان سکوت کرده و ایشان را نگاه می کرد .

یکی از خانمها رو به چخوف کرد و پرسید : ” آنتون پاولویچ , نظر شما چیست ؟ “

چخوف پرسید : ” در چه زمینه ای ؟ “

خانم پرسید : ” در مورد جنگ ؟ به نظر شما ترکها پیروز می شوند یا یونانیها ؟ “

چخوف پاسخ داد : ” مطمئنا هر کدام که تجهیزات بهتر , تغذیه و آموزش بهتری داشته باشند پیروز می شوند .”

خانم اصرار کرد : ” نه , می خواهم بدانم که شما به کدام یک بیشتر علاقه دارید ؟ “

چخوف لبخندی زاد و گفت : ” من به پاستیل میوه علاقه دارم .”

خانم اخمهایش را در هم کشید و رو به دوستانش با صدای بلند گفت : ” طعنه آمیز حرف نمی زند ؟ “

چخوف باز هم لبخند زنان ادامه داد : ” من به جنگ و سیاست علاقه ای ندارم . اما پاستیل میوه را خیلی دوست دارم . شما چطور ؟ “

در کوتاه زمانی خانمها بحثی داغ و کاملا تخصصی را درباره ی پاستیل میوه , روشهای درست کردن آن و بهترین فروشگاهها و مارکهای آن آغاز کردند .

ساعتی بعد هم خوش و خندان چخوف را ترک کردند و در ضمن تشکر بابت گقت و گوی خوبی که داشتند به چخوف قول دادند که برایش یک بسته پاستیل درجه ی یک بفرستند .

پس از رفتن آنها گورکی راز برخورد چخوف را سوال می کند . چخوف می گوید : ” آنها داشتند تلاش می کردند که چهره ای غیر واقعی از خودشان نشان بدهند و به چیزی تظاهر می کردند که نبودند . من تلاش کردم آنها را به آنچه که هستند نزدیک تر کنم . در واقع زیبا ترین چهره ی هرکس واقعی ترین چهره ی اوست .”

—————————————————————–

 ** این مطلب را من با تکیه بر حافظه نوشتم . بنابراین اگر شباهتی بین جملات این نوشتار و کتاب اصلی نیست پوزش مرا بپذیرید .