سلام

فیلم بازها و سینما دوستها حتما با نام ” ۱۲مرد خشمگین “ آشنا هستند . فیلمی سیاه و سفید ساخته ی سیدنی لومت ( که کمتر از یک ماه پیش در گذشت ) با بازی هنری فوندا و گروهی بازیگر شناخته شده ی آن روزگار هالیوود , ساخته شده به سال ۱۹۵۷ .

کارگردان با ساختن این فیلم قدرت نمایی کرده است . تقریبا همه ی جریان فیلم در یک اتاق می گذرد که ۱۲ عضو هیئت منصفه ی یک دادگاه در آن بر سر نتیجه ی یک  پرونده بحث می کنند .

پسر نوجوانی محکوم است به قتل پدرش با ضربه ی یک چاقوی ضامن دار .

۱۲ مرد عمدتا میانسال بدون حضور حتی یک زن و بدون هیچ جلوه ی بصری و یا چشم انداز و منظره و حتی درگیری خاصی . از آغاز تا پایان فیلم این ۱۲ مرد در این اتاق در بسته درباره ی یک پرونده ی خسته کننده ی قتل با هم بحث می کنند و بیننده حتی برای لحظه ای دلزده و بی حوصله نمی شود . تا پایان فیلم , بیننده مسحور جریان بسیار قدرتمند گفت و گوها می ماند .

در جریان داستان بیننده به روشنی می بیند , لمس و درک می کند که هر کسی که در جایگاه داوری قرار بگیرد بر اساس پیش زمینه ی ذهنی , شخصیت , گذشته و احساسات خود قضاوت خواهد کرد و کاملا هم از درستی داوری اش اطمینان خواهد داشت . گرچه که فیلم اندکی شعاری با موضوع برخورد می کند اما پرداخت کارگردان چنان قدرتمند است که هر بار که یکی از استدلال های گوناگون اعضای هیئت منصفه  ( مبنی بر گناهکار بودن متهم ) در برابر پافشاری یک فرد مخالف بی اعتبار می شود بیننده هم اندکی احساس شرمساری می کند بابت زود قضاوت کردن و فریب خوردن .

بیان روشن نظام طبقاتی آنروز جامعه ی آمریکا و پیش داوری هایی که در مورد هر کدام از طبقه ها نقش جان و اندیشه ی افراد شده و حتی در داوری های قضایی هم تاثیر گذار هستند یکی دیگر از نکات دلنشین فیلم است .

در مجموع ” ۱۲ مرد خشمگین ” فیلمی است که ارزش چند بار دیدن را دارد .

 

عکس بالا خواهـر محجبــه , مونیکا بلوچی است که در برابر بهروز وثوقی (که طبعا نامحرم است ) سخت مشغول حفظ حجـاب اسـلـامی است .

* عکس مربوط به سر صحنه ی فیلم جدید بهمن قبادی است , با بازی مونیکا بلوچی , بهروز وثوقی و آرش لباف . نام فیلم گویا “فصل کرگدن” است .

سلام

وقتی جمعه ی هفته ی گذشته جدایی نادر از سیمین را دیدم مصمم بودم که نوشتار شنبه را به این موضوع بسپارم که در کوران روزمرگی و گرفتاریهای کاری فراموش شد .

اگر هنر هفتم را دوست دارید و تا امروز این فیلم را ندیده اید درنگ نکنید , حتما بروید سینما , سوگند می خورم که پشیمان نمی شوید .

ابدا منظورم رقابت نابرابر و جنگ سیاســی این فیلم با موزیک ویدئوی بی سر و ته مسـعود خان ده نمـکـی نیست . اخــراجــی ها اصولا یک کار سینمایی نیست که بخواهد با اثر سینماگری در تراز اصغر فرهادی مورد مقایسه و رقابت قرار گیرد .

منظور من خود فیلم است . فیلمی که به همه ی ما این امیدواری را می دهد که هنوز هم می توان در سینمای ایران فیلم خوب ساخت . هنوز هم سینماگر خوب در ایران پرورش پیدا می کند که بتواند بدون فاکتورهایی مانند پسر خوشگل و دختر جذاب فیلم بسازد و عالی هم بسازد .

جدایی نادر و سیمین از آن دسته فیلمهایی است که از ثانیه ی نخست شما را درگیر داستان خود می کند و باور کنید که به دسته های صندلی سینما چنگ خواهید زد . اشتباه نکنید , نه صحنه ی اکشن دارد و نه هیچ کاراته بازی در فیلم  هنرنمایی می کند . داستان اجتماعی و دردهای مشترک شما و شخصیت های داستان است که میخکوبتان می کند . بازیگری ها چنان عالی است که باورتان نمی شود . آنجا است که متوجه می شوید چرا در جشنواره ی برلین خرس نقره ای را به تیم بازیگری داده اند و نه به یک بازیگر خاص .

به باور من فیلم خوب آن فیلمی نیست که همه بپسندندش . گمان می کنم فیلم خوب آن فیلمی است که مردم وقتی از سینما بیرون آمدند در خیابان و در حال رفتن درباره اش صحبت کنند .

اگر برای دیدن این فیلم به سینما رفته باشید حتما دیده اید که مردم خارج شده از سینما سخت و با هیجان مشغول بحث درباره ی فیلم هستند . مهم نیست که چقدر فیلم را پسندیده و یا نپسندیده باشند .

مهم این است که فیلم به اندیشیدن وادارشان کرده . در هنگامه ای که سریالهای تلویزیون را آن چنان ساده می سازند که حتی خوب یا بد بودن شخصیت های داستان را هم برای بیننده از زبان دیگر شخصیتها بیان می کنند چنین فیلمی که فکر مردم را به فعالیت وادارد غنیمت ارزشمندی است .

خلاصه که بشتابید که انصافا اگر کوتاهی کنید از چنگتان خواهد رفت .

به واقع رسانه های خانگی ( رایانه ها و پلیرهای خانگی ) ما را از لذت دیدن فیلم در سینما محروم کرده اند .

سلام

دوست دارم در مورد یک فیلم سینمایی آلمانی به نام زندگی دیگرانDas Leben der Anderen ) چند خطی بنویسم . کم پیش می آید که فیلمی به جز تولیدات هالیوود به دست ما برسد که این یک رویداد جدا تاسف آور است . گرچه که هالیوود همواره سرچشمه ی همه ی نوآوری ها و خلاقیت ها و پیشرفتها در سینما بوده , اما گمان من این است که حتی در جدی ترین و ارزشمند ترین تولیدات هالیوود هم جایگاه تجارت و صنعت سرگرمی فراموش نمی شود .

فیلم زندگی دیگران از هیچ جلوه ی ویژه و هیچ گونه صحنه ی اکشنی برخوردار نیست . هیچ اتفاق هیجان انگیزی در آن نمی افتد , هیچ گلوله ای شلیک نمی شود و هیچ کس از صخره به دریا نمی پرد .

اما به شیوایی هرچه تمامتر فضای مه آلود و خفقان آور یک جامعه ی توتـالـیتـر و اسـتبــدادی را به تصویر می کشد . با وجود آرام و ساکن بودن همه ی داستان بیننده از جان و دل به دنبال فیلم می رود , به امید اینکه در طول فیلم زمان بگذرد و دوره ی کمونیسم به پایان برسد و اندکی فضای اجتماع آزاد تر شود ,  شاید که شخصیتهای داستان دیگر زیر نظر نباشند و حمام و دستشویی و اتاق خوابشان استراق سمع نشود .

یک افسر فوق متعصب اشتازی**مامور زیر نظر گرفتن یک نمایشنامه نویس معترض می شود . میزان تعصب فکری و ارادت افسر به نظام کمونیستی ( یا به گفته ی خودش سوسیالیسم ) در آغاز فیلم با نمایش بازجویی های بی رحمانه و بی گذشت از یک زندانی و تدریس جریان این بازجویی ها در دانشکده ی پلیس به بیننده القا می شود .

در ادامه است که با گرفتن ماموریت جدید ( جاسوسی از یک نمایشنامه نویس معترض ) فرصت پیدا می کند که خودی نشان داده و قدمهای بزرگی برای پیشرفت و ارتقای شغلی بردارد .

در جریان این ماموریت , افسر با بخشی از واقعیتهای نظام سیاسی و اجتماعی کشورش آشنا می شود . حقایقی که در اثر تعصب بیش از حد , در گذشته آنها را ندیده بوده . فساد اداری و اخلاقی و شهوت پایان ناپذیر مقامات به منافع شخصی و افزایش قدرت در برابر تلاش صادقانه و بی اجر و مزد معترضانی که دولت در پی نابودی شان بود , عشقهای پاک و بی شیله و پیله ی آنان که به آزادی باور داشتند در برابر هوسرانی و خودخواهی مقامات دولتی, افسر را تحت تاثیر قرار داده و سمت و سوی فکری اش را دگرگون می کند .

او می بیند که حتی عالی رتبه ترین مقامات دولتی هم دیکــتاتــــور بزرگ کشورشان , اریش هونه کر را مسخره می کنند و درباره اش لطیفه می گویند , در حالی که معترضان که مدام در معرض خطر تعقیب و دستگیری و آزار قرار دارند با ایمان کامل و اراده ای آهنین به دنبال اهدافشان هستند .

این فیلم به گونه ای بی عیب و نقص , تزلزل ایدئولــوژی های افراطی و پوشالی بودن تمام شعارهای پر زرق و برق حــزبی را به نمایش می گذارد . همه ی آن جیزهایی که با وزش نسیم آزاد.ی در آلمان شرقی نابود شدند و به تاریخ پیوستند .

کاری به نکات فنی فیلم ندارم . برای من نقطه ی اوج فیلم آن صحنه ای بود که افسر اشتازی ( شخصیت اصلی فیلم ) وارد آسانسور آپارتمانش می شود و کودک خردسالی هم با توپش به درون آسانسور می آید . کودک پس از نگاه  طولانی به صورت افسر می گوید : تو واقعا برای اشتازی کار می کنی ؟ مرد با شگفتی می گوید : مگر تو می دانی اشتازی چیه ؟ کودک پیروزمندانه پاسخ می دهد : آره , پدرم می گه اونا آدمهای بدی هستند که مردم را می اندازن زندان .

مرد که دیگ غیرتش به جوش آمده با عتاب می گوید : عجب , … اسمش چیه ؟ و ناگهان به خاطر می آورد که شخصیتش در حال دگرگونی است . از دانستن نام پدر کودک صرف نظر میکند و در برابر پرسش : اسم چی ؟ می گوید : اسم توپت چیه ؟ کودک باز هم پیروزمندانه و با لحن عاقل اندر سفیه می گوید : عجب آدمی هستی ها !! توپها که اسم ندارند .

—————————————————————————————–

** پلیس مخفی ترسناک دولت آلمان شرقی , بچه های بالا !!