سلام

مردم همیشه فریاد می زنند که می خواهند آینده ای بهتر بسازند . این حقیقت ندارد . آینده خلائی است بی عاطفه نسبت به همه . گذشته سرشار از زندگی است , دوست دارد آزارمان بدهد و به ستوهمان بیاورد . تحریکمان می کند , به ما ناسزا میدهد , وسوسه مان می کند که ویرانش کنیم یا دوباره آنرا رنگ بزنیم . مردم فقط به این دلیل است که می خواهند ارباب آینده بشوند که گذشته شان را تغییر بدهند . آنها برای دسترسی به لابراتوآرهایی که در آن عکسها دستکاری می شوند و زندگینامه ها و تاریخها بازنویسی می شوند می جنگند .

 

میلان کوندرا

کتاب خنده و فراموشی , ترجمه ی فروغ پوریاوری

سلام

واژه ی جوان و نوپای نوستالژی را حتما بارها شنیده اید . نوستالژی از ترکیب دو واژه ی یونانی نوستوس (  nostos  ) به معنی درد و آلگوس (  algos  ) به معنی بازگشت است ( در زبان لاتین هم به صورت نوستالخیا تلفظ می شود ).  این واژه در ایران بیشتر به شکل نوستالوژی ( شبیه پاتولوژی ) گفته می شود که درست نیست و در حقیقت حرف لام در آن کاملا ساکن است .

نخستین بار یک پزشک سوییسی به نام جوهانس هوفر این واژه را از ترکیب دو واژه ی یاد شده ساخت , آن هم برای توصیف حالات دو بیمار خودش که هر دو دل تنگ خانه و زادگاهشان بودند  . گویا هر دوی این بیماران پس از بازگشت به خانه ی پدری کاملا خوب شده اند . از آن پس نوستالژی به معنی “دلتنگی برای زادگاه” شناخته می شد . اما با  گسترش کاربرد آن اندک اندک معنی اش هم دچار چرخش کوچکی شد .

برای تعریف معنی امروز آن می توان به نوشته های میلان کوندرا استناد کرد که گفته : ” نوستالژی حالت اندوهی است که از یادآوری خاطرات خوش گذشته در ما ایجاد می شود . این اندوه معمولا با کشش شدید برای بازگشت به آن گذشته های خوش همراه است .” ( استناد من به حافظه ام بوده , شاید این واژگان دقیقا گفته های میلان کوندرا نباشد , ولی مضمون همان است .)

لطفا به ادامه ی مطلب بروید

می بینیم که نوستالژی در گذر زمان از یک بیماری به یک حالت روحی گذرا تبدیل می شود . البته آن بیماری که پزشک سوییسی برایش نام ایجاد کرد امروز به نام اختلال انطباقی شناخته می شود و نوستالژی هم همان شده است که گفتیم .

نوستالژی برای همه ی ما حسی آشناست . همه ی ما زمانهایی را پشت سر گذاشته ایم که در آن یاد و خاطره ی گذشته های خوب را زنده کرده ایم و حسرت از دست رفتن آن خوشیها و نبود امکان بازگشت به آنها پژمرده و اندوهگینمان کرده است . خاطرات خوب , گذشته ی شاد که در برابر امروز که خاکستری و غمگین است همواره نقطه ای نورانی  و رویا گونه است .

چون از دیرباز تا امروز همه ی نویسندگان و هنرمندان در آثارشان به این حس اشاره کرده اند آیا می توان نتیجه گرفت که زندگی انسان دوره به دوره و سال به سال  و روز به روز خشک تر و یکنواخت تر و خسته کننده تر می شود  ؟

اگر این فرض را بپذیریم باز این پرسش پدید می آید که چگونه دوران کودکی ما که شاد ترین دوران زندگیمان و سرشار از خاطرات نوستالژیک است همزمان بوده است با خستگی و افسردگی نسلهای قبل تر از ما ؟ اگر زندگی بشر در سراشیب بوده پس چرا ما توانایی لذت بردن از زمان کودکیمان را داشته ایم .

به گمان من راز این تحول در خود ماست . هر چه که سن ما بالاتر می رود توان لذت بردنمان کمتر می شود . قابلیت بی نظیر شاد بودن و خوش گذراندن ( که از ویژگیهایی منحصر به فرد کودکی است ) هرچه بیشتر از وجودمان رخت بر می بندد و دشواری ها و ناهمواریهای زندگی هرچه بیشتر در وجودمان رسوب می کند . در رگ و پی مان می دود و جا خوش می کند و جلوی هر گونه لذت و خوشی را می گیرد و در بهترین لحظات هم با دل نگرانیها و دغدغه ها ما را راحت نمی گذارد .

17906_368

“این تصویر مربوط به چند روز پس از سیل بنیان کن پاکستان است . کودکان فارغ از هر تشویشی به بازی مشغولند . “

هرمن هسه رمانی دارد به نام زنبق( اگر اشتباه نکرده باشم ) . در تمام این کتاب هسه تلاش می کند که راههای بازگشت به همان سبکباری و بی خیالی کودکی را بررسی و معرفی کند . گویا خود هسه هم در همان عوالم رویایی اش همواره چنین دل نگرانی ای داشته است  .

سلام

نام تیکو براهه ( TYCHO BRAHE ) ستاره شناس معروف دانمارکی با فعالیتهای علمی و رسم جداول دقیق حرکت سیاره های منظومه ی شمسی و کشف ستاره های جدید بر سر زبانها افتاد .

اما آنچه که وی را معروف تر از سایر هم رده هایش کرد حواشی زندگی وی بود .

براهه در یک دوئل در سال 1565 میلادی بخشی از بینی خود را از دست داد . درگیری بر سر یک قضیه ی ریاضی بروز کرده بود و کار را به دوئل کشاند که نتیجه اش استفاده از یک بینی مصنوعی برای بقیه ی عمربود .( در نقاشی چهره اش این بینی مصنوعی کاملا پیداست )

Tycho_Brahe

در سال 1599 براهه به دعوت امپراطور بوهم ( کشور چک امروزی ) رودولف یازدهم به پراگ نقل مکان می کند و یوهانس کپلر را که بعدها ستاره شناس معتبری شد به دستیاری خود انتخاب می کند .

2 سال بعد در اکتبر 1601 براهه از طرف رییس دربار دعوتنامه ای  برای صرف شام با خانواده ی سلطنتی دریافت می کند .

در 13 اکتبر 1601 براهه در حالی پای به قصر سلطنتی گذارد که مدتها بود از یک ناراحتی مزمن مثانه رنج می برد . در جریان صرف شام براهه نیاز شدیدی به دستشویی در خود احساس می کرد . اما فضای بیش از حد متکلف و رسمی شام درباری اجازه نمی داد که عذر خواهی کرده و به دستشویی برود . به هر حال می شود اینگونه برداشت کرد که شرم ذاتی هم مزید بر علت شد و آقای براهه آنقدر ادرار خود را در آن مهمانی نگه داشت که به یک رویداد شوم منجر شد .

براهه پس از بازگشت از مهمانی متوجه شد که دیگر ادرار نمی کند . بله مثانه ی ستاره شناس بزرگ ترکیده بود . 11 روز پس از آن تاریخ با رنج و درد و مشقت زیاد تیکو براهه از دنیا رفت تا حدود 400 سال بعد میلان کوندرا نویسنده ی معروف اهل چک لقب : سلطان شرم و ش.ا.ش را به وی بدهد .