سلام

از دیدگاه من قضیه ی کناره گیری پاپ بندیکت شانزدهم از رهـــبری کاتولیکهای جهان یکی از بهترین نشانه های حاکمیت منطق و برتری خرد گرایی بر هر سنت و رویه ی کهنی در دنیای امروز است . برابر گفته ی خود واتیکان بیش از ششصد سال است که هیچ پاپی از مقام خود کناره گیری نکرده .

benedict

به این معنی که هر کسی پاپ می شود تا زمان مرگ در همین سمت می ماند . قطعا در طول ۶۰۰ سال اخیر فرسودگی و پیری پاپ ها یکی از مشکلات همیشگی واتیکان و کلیسای کاتولیک بوده و همواره چالشهای یک رییس ناتوان گریبانگیر این مجموعه ی اعتقادی , سیاسی بوده . ولی چون سنت حاکم , کناره گیری یک پاپ را بر نمی تافته ,این چالش به بخشی از تاریخ واتیکان تبدیل شده .

اما امروز در آغاز قرن ۲۱ آنچنان خردگرایی و منطق گرایی گسترده شده که حتی پاپ هم آنرا بر سنتهای پوسیده و فرسوده ی کلیسای کاتولیک برتر می بییند و اعلام میکند که کهولت سن مانع انجام وظایف اش است . کلیسا هم گویا به صرافت افتاده که باید پاپ جوان تری برگزید .

بله , دوره , دوره ی خردگرایی است . نه سنت گرایی و نه تقدس گرایی , فقط خرد و منطق .

سلام

در آغاز قرن چهاردهم میلادی ( قرون وسطی ) کلیسای کاتولیک که به دلیل همراهی و همکاری با پادشاهان و حکام اروپایی قدرتی فراگیر پیدا کرده بود مرکزیت بی بروبرگردی هم در فعالیتهای اقتصادی بدست آورده بود .

پیروی این رویه سردمداران کلیسای کاتولیک جزو توانگر ترین مردمان روزگار خود بودند . پاپ , اسقفها و کاردینالها املاک و دارایی های افسانه ای و پایان ناپذیری به هم زده بودند و هرکدام در بخشی و حوزه ای امپراتوری اقتصادی خودشان را داشتند .

از آنجایی که در هر دوره ای در کنار افراد سود جو و زیاده خواه , همیشه افرادی هم پیدا می شوند که دلسوزتر و به اصل وفادارتر باشند گروهی از اهالی کلیسای کاتولیک ( کشیشان و اسقفها )به مقاومت در برابر این رویه پرداخته و فرقه ای تشکیل دادند که به نام فراتیچلی شهره شد .

پایه ی باورهای فراتیچلی ها بر زندگی با فقر استوار بود . این گروه با اشاره به زندگی مسیح و حواری هایش که همه اش در فقر گذشت , فقر را تنها راه رستگاری انسان می شناختند .

در واقع حق با آنها بود . مسیح در طول زندگی عادی اش نجار فقیری بود و پس از به دست گرفتن هدایت مردم هیچ کاری حتی برای امرار معاش هم نکرد چه رسد به تلاش برای گردآوری ثروت .

با استناد به زندگی مسیح اگر بخواهیم داوری کنیم فراتیچلی ها بسیار به اصل مسیحیت نزدیک تر بودند تا بزرگان کلیسای کاتولیک .

به هر حال فراتیچلی ها مبارزه ی خاصی با واتیکان نداشتند , فقط افکارشان را گسترش می دادند . از آنجایی که ایجاد هر کوه ثروتی به قیمت به وجود آمدن دره های عمیق فقر خواهد بود , ثروت بی حساب کلیسا فقر شدید مردم را به دنبال داشت . پس بسیار عادی و قابل پیش بینی بود که مردم به فراتیچلی ها گرایش نشان بدهند .

کلیسای زر پرست که با افزایش محبوبیت فراتیچلی ها مشروعیت خود را زیر علامت سوال می دید خیلی زود واکنش نشان داد . حتی پاپ سلستین پنجم که فردی سالم و یک مسیحی معتقد بود پس از گذشت زمانی کمتر از یکسال زیر فشار زیاد کانون های قدرت استعفا کرد .

پاپ بعدی جان بیست و دوم بود که خود از گروه سرمایه داران بود . این پاپ به سادگی فتوا داد : ” ترویج فقر و زندگی ساده از مظاهر کفر و الحاد و برگشتن از آرمانهای مسیح است !!!”

پاپ مقدس , جان بیست و دوم
پاپ مقدس , جان بیست و دوم

پس زمینه فراهم شد . همه ی فراتیچلی ها دستگیر شدند و هر کدام حاضر نشدند باورهایشان را نفی کرده و از فرقه ی فراتیچلی خارج شوند با آتش تطهیر شدند .

پاپ شادمانه برای نگهداری از ثروت خود و هم فکرانش گروه بیشماری را در آتش سوزاند . گروهی که تنها جرمشان ترویج شیوه ی زندگی پیامبر و پیشوایشان بود .

سرنوشت فراتیچلی ها منحصر به فرد نیست . در تمام طول تاریخ هر کس که خواسته بر علیه ظلم و بی عدالتی گروه حاکم ( مذهــبی یا غیر مذهبــی ) کاری انجام دهد بلافاصله تطهیر شده است . یا با آتش , یا با شمشیر , یا با گیوتین و یا با دیگر ابزارهای نظـافت ( همان تطهیر ) . به هر حال اصل تطهیر مهم است , ابزارش اهمیت چندانی ندارد .

 

منبع : کتاب نام گل سرخ , نوشته ی اومبرتو اکو

نامه یک پسر شیطون به خدا !!!! …

 

    “بابی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.

    بابی پسر خیلی شری بود و همیشه اذیت می کرد.

    مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

    بابی گفت، آره.

    مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

 

    نامه شماره یک

    سلام خدای عزیز

    اسم من بابی هست.

    من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

    دوستدار تو

    بابی

    ….

    بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

    نامه شماره دو

    سلام خدا

    اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

    بابی

    ….

    اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

    نامه شماره سه

    سلام خدا

    اسم من بابی هست.

    درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

    بابی

    ….

    بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.

    واسه همین پارش کرد.

    تو فکر فرو رفت.

    رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.

    مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

    ….

    بابی رفت کلیسا.

    یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.

    ….

    بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

    نامه شماره چهار

    سلام خدا

    ” مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده! “