سلام

نزدیک دو سال پیش پستی داشتیم با این نام :بیایید فرهنگمان را پالایش کنیم ” .

تلاش شده بود که با تکیه بر هرآنچه که در یاد می آمد گروهی واژه ی پر کاربرد عربی را با برابر های پارسی اش رو در رو بگذاریم و بسنجیم که آیا می توان آنها را به کار گرفت یا باید برگردیم به همان واژه های عربی آشنا .

انصافا این کار ( جایگزینی پارسی به جای عربی ) آن سان که دیده می شود دشوار نیست و فقط کمی اندیشه ی بیشتر می خواهد .

در همین راستا دفینه ی ارزشمندی به نام : ” واژه نامه ی پارسی سره ” بدستفرهنگستان زبان پارسیپخش ( منتشر ) شده است که گنجینه ای از واژه های پرکاربرد بیگانه است با برابر ( معادل ) پارسی اش .

شاید کنار گذاشتن این واژه های بیگانه در گفت و گوهای روزمره دشوار یا کمی عجیب باشد , ولی دست کم در نوشتن که می توان آنرا به کار گرفت . ( در همین نوشته بجز نام ” زبان عربی ” تنها دو واژه ی ” انصافا ” و ” عجیب ” به کار گرفته شده اند که نشانگر شدنی بودن این ایده است ) .

اگر بنا باشد که جداسازی هویت ایرانی و عربی در پیشگاه دنیا , در دستور کارمان باشد , مهم ترین نمود فرهنگی مان ( زبان پارسی ) می تواند گام نخست باشد .

( ” هویت ” هم افزوده شد , خب من که دکتر کزازی نیستم !! )

 

سلام

این کاریکاتور زیبا اثر آقای سلمان طاهری است که در شماره ی یکم مهر روزنامه ی شرق منتشر شده است و دنیایی حرف دارد . برای حفظ حقوق پدید آورنده ی اثر , عکس و نام و ایمیل جناب طاهری حذف نشد .

سلام

گاهی اوقات ما چنان برای دادن پاسخ دندان شکن به طرف مقابل شتاب داریم که حتی نمی شنویم و نمی فهمیم که طرف چه گفته . اصولا چندان هم مهم نیست . همین که این نابکار جسارت به خرج داده و خلاف میل و پسند ما حرفی زده برای برخورد با او کفایت می کند .

پرواضح است که هر اندیشه ای خلاف اندیشه ی ما یاوه و محمل است . پس باید گوینده اش را نابود کرد و هر چقدر که پاسخ ما تلخ تر , تندتر و توهین آمیزتر باشد بیشتر نشان دهنده ی بر حق بودن مواضع ماست .

این همان استبداد ناب و خالص ایرانی است که هیچ مشابه چینی یا پاکستانی نمی تواند با آن رقابت کند .

در تلاشهای انتخاباتی سال ۸۰ سید محمد خاتمی در دانشگاه فردوسی مشهد , در پاسخ به شعار محکم ما ( مشتی دانشجوی جوان و پر شور و مایل به تغییرات ) ” آزادی اندیشه , با ریش و پشم نمی شه ” با ملایمت و مهربانی توضیح داد که این شعار , خود استبداد است . توضیح داد یک ذهن استبداد زده نمی تواند که به دنبال آزادی باشد و شما باید آزادی را نخست در اندیشه و افکار خودتان بوجود بیاورید . اگر توانستید استبداد را در خودتان شکست بدهید آنگاه خواهید توانست که در اجتماع به دنبال آزادی بروید . چون لازمه ی آزادی تحمل مخالف است . 

برای خود من درک این گفته خاتمی چند سالی زمان برد . باید کمی سنم بالاتر می رفت , باید این وبلاگ را راه می انداختم , باید افکار و باورهایم را در این وبلاگ و یا گوشه و کنار می نوشتم تا مخالفان بیایند و به شیوه ی ایرانی با آن مخالفت کنند تا بفهمم که وقتی خاتمی می گوید ریش و پشم هم باید جای خودش را داشته باشد یعنی چه ؟ وقتی می گوید استبداد در فکر ماست یعنی چه ؟ زمان لازم بود تا درک کنم چرا در زمان رییس جمهور شدن شعارش این بود : ” زنده باد مخالف من

صبح امروز در مسیر آمدن به محل کار سوار یک خودروی مسافرکش شدم . راننده جوانکی بود با لهجه ی لاتی . پس از آنکه آقا و خانم مسن و بسیار محترمی را با کمی کش و قوس برای پول خرد پیاده کرد , به محض راه افتادن شروع کرد به فحاشی : “ک… م… ج… تو سعادت نداشتی . زنتو … .”

بعد رو به من کرد و گفت : ” مرتیکه باید افتخار کنه , ولی وقتی میگی , بهش بر هم می خوره , م… !!! “

با شگفتی پرسیدم : “چی بهش برخورد ؟ این بنده ی خدا که حرفی نزد ؟”

پاسخ این بود : ” بهش می گم حاج آقا , میگه من حاجی نیستم !!”

آقایی که جلو نشسته بود هم مثل من جا خورده بود , برگشت و گفت : “خیلی ها این حرف رو می زنن “

من گفتم : ” اگر فحش داری به من هم بده , چون من هم به کسی که حاج آقا صدام کنه می گم من حج نرفتم .”

جوانک راننده سرخورده و ناراحت گفت : “نه آقا , قصد جسارت نداشتم “

چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که آیا برایش موعظه کنم که به انتخاب ها و شخصیت مردم احترام بگذارد , از با شخصیت تر از خودش الگو بگیرد و چه و چه یا این که سکوت کنم ؟

در پایان به این نتیجه رسیدم که خودم در این زمینه کاستی های بسیاری دارم . پس کشک خودم را ساییدم .

لازم نیست که حتما مانند این جوان چاروادار باشیم تا استبداد فکریمان خودش را نشان بدهد . همین که در یک وبلاگ یا در یک شبکه ی اجتماعی یا در گفت و گوی حضوری , کسی دیدگاهی خلاف اندیشه ی ما داد , اگر رگ گردنمان باد کرد و سرمان داغ شد و نفسمان به شماره افتاد و حرفش را قطع کردیم و  به خیال خودمان با خاک یکسانش کردیم می توانیم نتیجه بگیریم مستبدی هستیم بزرگ تر از استالین و دیگران هموندانش . چون آنها با داشتن قدرت زیاد و برای اداره ی یک مجموعه ی بزرگ استبداد ورزیده اند و ما بدون قدرت و بدون مسوولیت , فقط برای ارضای حس خود بزرگ بینی مان آلوده به استبداد شده ایم .

سلام

شبکه ی مــن و تــــــو مستندی با نام زمان فاجعه دارد که شاید دیده باشید . این مجموعه رویدادهای تلخی مانند سقوط هواپیما و غرق شدن کشتی را موشکافی می کند .

در قسمت اخیر به غرق شدن یک کشتی استونیایی به نام استونیا پرداخته شد . کاری به اصل رویداد ندارم که در دریای بالتیک کشتی غرق شد و حدود ۱۰۰۰ نفر مسافر و خدمه ی آن یا غرق شدند و یا در اثر سرمازدگی پیش از رسیدن کمک درگذشتند و چیزهای دیگر .

چیزی که بهانه ی نوشتن این چند خط شد رویداد شگفت آوری بود که در هنگام غرق شدن کشتی رخ داده بود .

در زمانی که کشتی دچار آسیب شده و به یک طرف کج شده بوده حدود ۱۰۰۰ نفر از مسافران در کابینهایشان در طبقه ی پایین خوابیده بودند . این طبقه فقط یک راه پله ی باریک به طرف عرشه ی کشتی داشته و همه ی ۱۰۰۰ نفر باید از این راه خود را به بالا می رسانده اند .

تصور جو طبقه ی پایین و راه پله کشتی کج شده به یک طرف چندان سخت نیست .کسانی که تمام تلاششان را برای رسیدن به پلکان به کارمی گیرند , یک دیگر را هل داده و دعوا می کنند و فریاد می زنند و از سر و کول هم بالا می روند , سر می خورند و سقوط می کنند و … . در این اوضاع آشفته که فقط افراد قوی می توانسته اند با تکیه بر توانایی بدنی خود را به بالا برسانند یک گروه دزد و زورگیر جلوی در خروجی این پلکان را گرفته بودند و هر کس که بالا می آمده چیزهای قیمتی اش را به زور از او می گرفته اند !!

برخلاف مورد پیشین تصور این مورد بسیار دشوار است . در حالی که صدها نفر با مرگ دست و پنجه نرم می کنند گروهی که حتی از نجات خودشان هم نمی توانند اطمینان داشته باشند شروع به دزدی و زور گیری می کنند . بسیاری از سرنشینان کشتی به دلیل همین زورگیری مهلت فرار از طبقه ی پایین را پیدا نمی کنند .

جالب است که بدانید از مجموعه ی این چند نفر دزد وقت نشناس حتی یک نفر هم جان سالم به در نمی برد و همگی به همراه اموال دزدی به کف دریا می روند .

این ایده که ما انسانها می توانیم در لحظات حساس تبدیل به هیولاهایی باور نکردنی بشویم باز هم برایم تکرار شد . در نوشتار سلاخی یک قهرمان اشاره ی کوتاهی به این امر شده بود .

اینجا هم این فکر به ذهنم رسید که این افراد در کنار حماقت , به شدت دیو درونشان بیدار شده و باعث ناراحتی و مرگ بسیاری افراد بی گناه شده اند .

قبول دارم که سطح فرهنگ در بروز چنین رفتارهایی بسیار تاثیر گذار است و اگر به عنوان مثال این کشتی , اسپانیایی یا آمریکایی بود شاید هرگز چنین چیزی رخ نمی داد و مردم کشورهای فقیر شرق اروپا کلا گانگستر پرور تر هستند .

ولی باید پذیرفت که این دیو درون را همه داریم . حالا هر چه افراد جامعه توسعه یافته تر و پیشرفت کرده تر و آگاه تر باشند انسانیت شان هم بیشتر است و هیولای درونشان در لایه های ژرف تری پنهان شده و هرچه ناآگاه تر و عقب مانده تر باشند این دیو در دسترس تر و آماده به خدمت تر خواهد بود .

مانند آن گروه از زلزله زده های هاییتی که برای به دست آوردن آذوقه یکدیگر را کتک می زدند یا مانند آن گروه از سرنشینان کشتی استونیا که سو استفاده از موقعیت خطرناک غرق کشتی را حتی به نجات جان خود برتری داده و اقدام به زورگیری از مردم در حال مرگ کردند .