سلام 

در ستایش دیوانگی رساله ای است طنز که در آغاز قرن شانزدهم میلادی بوسیله ی دسیدریوس اراسموس ( Desiderius Erasmus ) اندیشمند هلندی نگاشته شده است . در دورانی که کلیسای کاتولیک در سراشیب سقوط استبداد خود بود ( آغاز رنسانس ) و اندک اندک اقتدار زورگویانه ی خود را از دست می داد نگارش و چاپ این اثر انتقادی کمک زیادی به بازتر شدن فضای فکری دنیای مسیحیت و اجرای اصلاحات مارتین لوتر کرد  . 

طرحی در اولین چاپ کتاب در ستایش دیوانگی در ۱۵۱۵

طرحی در اولین چاپ کتاب در ستایش دیوانگی در ۱۵۱۵

چاپ و فروش بالای این رساله در همه ی اروپا چنان خشم کلیسای کاتولیک را برانگیخت که دستور سوزاندن نویسنده را صادر کرد , اما چون دستشان به وی نرسید مترجم فرانسوی کتاب لویی برکن را سوزاندند . 

اراسم با زبان طنز , انتقاد تند و گویایی را بر علیه استبداد و جاه طلبی کلیسا و شرایط نابه سامان اجتماعی در دنیای مسیحیت قرون وسطایی در این رساله آورده است که هنوز هم پس از گذشت پانصد سال جوان و شاداب و خواندنی است . 

این رساله با ترگمان ( ترجمه ) آقای حسن صفاری در سال ۱۳۷۶ در ایران چاپ شد . آقای صفاری کتاب را با این دو بیت از مولانا می گشاید : 

آزمودم عقل دور اندیش را                                                بعد از این دیوانه سازم خویش را 

هست دیوانه که دیوانه نشد                                            این عسس را دید و در خانه نشد 

  

  

———————————–  بریده ای از رساله ی در ستایش دیوانگی  ———————————– 

دیوانگی سخن می گوید : 

من دختر پلوتوس خدای ثروت هستم و باید بگویم که او یگانه پدر آدمها و خدایان است . 

امروز هم مانند دوران گذشته با یک اشاره ی او همه چیز در جهان زیر و رو می شود : زمین و آسمان , جنگ و صلح , سلطنت ها , شوراها , محاکم , اجتماع ها , ازدواجها , قراردادها , اتحادها , قوانین , هنرها , بازی ها [ نفسم از شمارش آنها بند آمد ] همه هماهنگ با خواست وی می گردد , کسی که خشم او را بر می انگیزد حتی بازوی پالاس ( خدایگانی که نیروی بازویش در دنیا همانندی نداشت ) هم نخواهد توانست به داد او برسد و بر عکس , هر کس که مورد محبت او قرار گیرد ژوپیتر و صاعقه ی او را به تمسخر خواهد گرفت . 

این است پدر من و من از داشتن چنین پدری به خود می بالم .

سلام

اگر لطف کرده و در روزهای چهارشنبه و پنج شنبه به پرثوه سر زده باشید با پیغام بد نمای بالا مواجه شده اید . راستش خود من هم مرتبه ی نخست که دیدم کمی شوکه شدم . پرس و جو که کردم مشخص شد که مشتی هکر جلمبر و لاابالی و مردم آزار مشغول حمله به سرور بی پناه و مظلوم ما هستند , سرور هم که جان خودش و اطلاعات سایتهای مهمانش را خیلی دوست دارد تمامی حسابها را مسدود کرده که این جماعت بی خاصیت به نیات پلیدشان نرسند .

به هر حال بابت باز نشدن پرثوه از همه ی شما خوانندگان گرامی ( و کامنت نگذار ) پوزش ویژه می خواهم .

باشد که باز هم در خدمتتان باشیم و شما هم دوباره سر زدن به پرثوه را از سر بگیرید و همه با هم رستگار شویم .

سلام

شاه اسماعیل یکم که بنیان گذار سلسله ی صفوی بود در سال ۸۶۶ هجری خورشیدی در اردبیل به دنیا آمده بود . او فرزند شیخ حیدر بود که حاکم منطقه ی خود بود و اقدام مهم اش حمله به چرکس های قفقازی بود , با آرمان کشور گشایی و در ظاهر به نام جهاد اسلامی با کفار مسیحی .

پس از مرگ پدر که در یک سالگی اسماعیل روی داد او و خانواده اش چند سال در زندان و اسارت بودند و پس از آن به درایت مادرش که مارتا نام داشت به لاهیجان گریخته و نزد حاکم آن دیار ماندند .

نگاره ای از شاه اسماعیل صفوی که بوسیله ی یک هنرمند ناشناس ونیزی کشیده شده است .

در ۱۳ سالگی اسماعیل به همراه تمامی آنهایی که از پدر و برادرش حمایت کرده بودند از لاهیجان خارج شد و پس از چند جنگ پیروزمند , سلسله ی صفویه را بنیان نهاد .

موفقیت های زیاد در دوران نوجوانی و القائات مادر از یک سو و چاپلوسی و کاسه لیسی اطرافیان چاپلوس از سوی دیگر سبب شد که شاه اسماعیل خود را فردی مافوق بشری و آفریده ی ویژه و برتر خداوند بشناسد و چنان تکبر و نخوت پیدا کند که در تاریخ مثالش نباشد .

شاه اسماعیل خود را مورد نظر امامان شیعه می دانست و همه ی پیروزی ها و خوش شانسی هایش را به امداد های غیبی آنان نسبت می داد .

او خود را معصوم و تنها سرشت پاک در میان آفریدگان خداوند می دانست .

به چند  نمونه از ادعاهای او در مورد خودش توجه کنید :

“پدرم علی و مادرم فاطمه و من یکی از دوازده امام هستم !!!!”

“من عیس ابن مریم و خضر و اسکندرم !!!”

“من همراه منصور بر سر دار بوده ام , من همراه ابراهیم خلیل در آتش بوده ام , من همراه موسی در تور بوده ام !!”

” من نور محمد و سر علی ام , من گوهر دریای حقیقت و راز اناالحق و حق مطلق ام !!”

” من توفان نوح را در ازل دیده بودم که می آید !!”

” من از ذات مرتضی علی ام , من سلطان غازی ام “

گویا در نامه ای که به شیبک خان ازبک نگاشته ( شاه اسماعیل و شیبک خان ازبک دو فرد مذهبی بسیار  متعصب بودند که به دلیل همین تعصبات رو در روی هم ایستادند و نتیجه را هم که می دانید , شیبک خان کشته شد و بوسیله ی درباریان شاه اسماعیل خورده شد !!!! ) گفته است که: ” من مصداق آیه ی شریفه ی :  “وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِسْمَاعِیلَ إِنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَکَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا” سوره ی مریم آیه ی ۱۹ هستم و خداوند ۱۰۰۰ سال قبل در قرآن مرا برگزیده و راستگو نامیده .” در همین نامه ادعا کرده که به او نوید آسمانی آمده که تا پایان جهان بر دنیا حکومت خواهد کرد ( شگفتا که شاه سلطان حسین هم دقیقا همین توهم را پیدا کرده بود ) .

کوتاه سخن آنکه شاه اسماعیل صفوی از این دست توهم ها بسیار داشت . پایان کارش را می دانید ؟

او که ید طولایی در اختراع و اجرای شکنجه های غیر انسانی بر روی مخالفانش داشت در جنگ با سلطان سلیم عثمانی ( جنگ چالدران ) شکست خورد . در آن جنگ برخورد تیر با بدنش به او فهماند که مانند دیگران ضعیف و شکست پذیر است. ناگهان انگار از خواب غفلت برخاست و دانست که انسانی عادی , بدون توانایی و ویژگی به خصوصی است . پس از نجات بوسیله ی دو قزلباش از جان گذشته غرور و نخوت اش به باد رفت و از فرط افسردگی به شراب خواری و عیش و عشرت پرداخت .

شاه اسماعیل ده سال پس از شکست چالدران زنده بود و تمام این ده سال صرف سه چیز شد : میگساری و لواط و عجز و التماس به درگاه سلطان سلیم و سایر همسایگان برای آنکه نیایند و خاک سرزمین صفوی را به توبره نکشند .

شرابخواری مداوم ( که در کاسه ی سر شیبک خان ازبک بود ) و اشتغال بیش از حد به هم جنس بازی باعث شد که اندک اندک اشتهای او به غذا کمتر و کمتر شود , به حدی که بوی غذا باعث حالت تهوع او می شد . ادامه ی این روند به مرگ شاه اسماعیل درسن ۳۷ سالگی منجر شد .

این چنین مرگی انصافا که سزاوار چنین انسان توهم زده ای هم هست . نیست ؟

****

از آنجایی که دوستان خواننده ایراد به جا و واردی مبنی بر نداشتن آبشخور را به نوشته ی بنده بارها و بارها گرفتند همینجا عرض می کنم :

سفرنامه شاردن یک آبشخور خوب است .
کتاب سیاست و اقتصاد عصر صفوی از استاد باستانی پاریزی هم آبشخور مناسبی است .
کتاب نقش قزلباشان در تاریخ ایران نوشته ی آقای امیر حسین خنجی , هم در دسترس است و هم گویا و کامل .
زندگانی شاه عباس اول نگاشته ی نصرالله فلسفی
و کتاب روضه الصفویه که تاریخ نگاشته شده به دست مورخ رسمی دربار صفویه است .