سلام

دادا یک جنبش هنری اعتراضی در سالهای آغازین قرن بیستم بود . ویرانی های ناشی از جنگ بنیان کن جهانی اول آثار ژرف و شگرفی در سیاست و اجتماع و همچنین هنر اروپا به جا گذاشت .

جنبش دادا یکی از این آثار بود . هدف جنبش دادا نفی و تکفیر تمامی جلوه های هنر سنتی و شناخته شده ی اروپا و تمامی ساختارهای سیاسی و اجتماعی آن سامان بود . بنیانگذاران دادا هنر موجود در اروپا را آکنده از نیرنگ و ریا کاری و در خدمت اهداف و نیات پلید سیاستمداران خودخواهشان می دانستند و همواره تاکید می کردند که تنها نتیجه ی این شکل هنر و این ساختار سیاسی و اجتماعی جز کپه های جسد و جوهای خون جاری شده در میدانهای جنگ نبوده و نیست  .

پس , از در مخالفت با این قواره های پذیرفته شده در آمدند و شعر بی مفعوم , موسیقی بدون هارمونی و نقاشی نا زیبا را به دنیا معرفی کردند .

داداییستها باور داشتند که هنر الزاما نباید زیبا باشد . نباید چشم نواز باشد و نباید دل انگیز و رویایی باشد . هنر می تواند تنها و تنها بیانگر احساسات و اندیشه و حرفهای ناگفته باشد و بس . دیگر زیبایی پیش کش .

این جمله ی معروف طرفداران داداست : ”  هرکس بتواند درد و احساس درونی خود را به نحوی مؤثر و تازه بیان کند، می تواند هنرمند باشد.

جنبش دادا بیش از ۱۰ سال عمر نکرد . شاید به دلیل اینکه هنر ناشی از این جنبش الزاما یک هنر متعالی و به کمال رسیده نبود و بسیاری از هنرمندان این جنبش غوره نشده مویز شده بودند . همانند موسیقی رپ که موسیقی کسانی است که عمدتا هیچ شناختی از تئوری موسیقی ندارند و با نرم افزارهای کامپیوتری موسیقی پیش ساخته ارایه می دهند .

چند نمونه از هنر دادا ( البته فقط هنر نگارگری ) :

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت           

                                            که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش ( کوش )

                                           هر کسی آن درَوَد عاقبت کار که کِشت

همه کس طالب یارند , چه زیبا و چه زشت

                                           همه جا خانه ی عشق است , چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ها

                                          مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل

                                          تو پس پرده چه دانی که که خوب و است و که زشت

نه من از پرده ی تقوا به درافتادم و بس

                                          پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز ازل گر به کف آری جامی

                                          یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

نامه یک پسر شیطون به خدا !!!! …

 

    “بابی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.

    بابی پسر خیلی شری بود و همیشه اذیت می کرد.

    مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

    بابی گفت، آره.

    مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

 

    نامه شماره یک

    سلام خدای عزیز

    اسم من بابی هست.

    من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

    دوستدار تو

    بابی

    ….

    بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

    نامه شماره دو

    سلام خدا

    اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

    بابی

    ….

    اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

    نامه شماره سه

    سلام خدا

    اسم من بابی هست.

    درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

    بابی

    ….

    بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.

    واسه همین پارش کرد.

    تو فکر فرو رفت.

    رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.

    مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

    ….

    بابی رفت کلیسا.

    یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.

    ….

    بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

    نامه شماره چهار

    سلام خدا

    ” مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده! “

سلام

آیا تا به حال شده که چیزی که مدتها برایتان بسیار مهم و ارزشمند بوده و احترام شما را به خودش جلب می کرده و ذهنتان را مشغول می کرده ناگهان بی اهمیت و مضحک به نظرتان بیاید ؟ ناگهان احساس کنید بی دلیل این همه برایش ارزش قایل بوده اید ؟

خاطرم هست که مرحوم بزرگ علوی رمان نویس چپگرای کشورمان در واپسین سالهای زندگی اش به چنین رویداد شومی اعتراف کرده بود . پس از فروپاشی کمونیسم بسیاری از اندیشمندان پیروی کمونیسم و زندگی اشتراکی و نبود مالکیت خصوصی به ناگاه خود را بی پناه در برابر چشمان ملامت گر دنیا دیدند .

از مدتها قبل تجربه ی کمونیسم نشان داده بود که جامعه ی بدون آزادی محال است راه به کمال ببرد و با هر تئوری و اندیشه ای باز به گرداب کژی و نادرستی می افتد . سالها بود دیگر این امر از پرده برون افتاده بود , اما شاید خیلی از پیروان سینه چاک کمونیسم شهامت روبرو شدن با واقعیت ها را نداشته و باز هم تلاش می کردند خودشان را پشت دیوار تبلیغ و سخن پراکنی های دولتهای کمونیست پنهان کنند و در برابر همه ی ایرادات روشن و گویای این سیستم همان استدلال نخ نما را عرضه کنند که : ” این کمونیسم واقعی نیست , اگر کمونیسم واقعی پیاده شود خواهید دید .” خلاصه به قول میلان کوندرا برای این گروه زندگی همواره در جای دیگری جاری بود .

نمی دانم که روان شاد , بزرگ علوی از کی به این واقعیت پی برده بود . اما در سال ۱۳۷۱ در مصاحبه با یک نشریه ی ادبی به تلخی اعتراف کرده بود که : ” خیلی دشوار است که در انتهای عمرت ناگهان پی ببری که سالهای سال مسیر نادرست رفته ای , اشتباه فکر می کرده ای و اشتباه عمل می کردی . ۷۰ سال اشتباه کردیم .”

نکته ی ناراحت کننده این است که گاهی این اشتباه فکر کردن ها و این مسیر نادرست رفتن ها سرنوشت ملتی را تغییر داده و برای چندین سال و چندین نسل کشوری را با چالش مواجه می کند و سرمایه های ملی و جان و مال و عمر مردم زیادی تلف می شود تا آن اشتباهات تئوری و عملیاتی کنار گذاشته شده و آثارشان برطرف شوند.

قطعا امثال مارکس و لنین و تروتسکی و آندره برتون و رومن رولان و دیگر نظریه پردازان و رهبران کمونیسم هرگز در آرزوی استبداد  حزبی و تصفیه ها و قتل عام های استالین نبوده اند . اما ندانسته و نا خودآگاه جریان فکری و سیاسی ای بوجود آوردند که محصولی جز استالین نمی توانست داشته باشد . کما این که امثال پل پوت ( رهبر آدم کش کامبوج ) و چائوشسکو ( رهبر رومانی ) هم از همین جریان زاده شدند , با کارنامه ای آکنده از قتل و خونریزی .

شاید این هم از دشواری های بزرگ زندگی بشر باشد که توانایی اجرا و انرژی و شر و شور و انگیزه اش متعلق به دوران جوانی است و رسیدن به درک و دانش و آگاهی اش در دوران پیری است . زمانی که می تواند تحول ایجاد کند خام است و تند رو و زمانی که واقعیت ها را می فهمد پیر است و خسته و گوشه گیر . امروزه هم در کشورمان زیاد داریم بزرگان و پیشروهایی که به شدت به اشتباهات گذشته شان معترفند .

اما چه سود که اشتباهاتشان عملیاتی شده و کار از کار گذشته . عذر خواهی ها و اعترافات و پشیمانی های امثال عبـــــــاس عبـدی و تـــــاج زاده و ســـازگارا و مهـــاجرانی و گنــجی و غیره شاهدی بر همین مدعا است .