سلام

هر روز در اطراف ما کسانی از دار دنیا می روند . هر یک به شکلی . یکی از بیماری و یکی از تصادف با خودرو یا موتور سیکلت , کسانی در آتش می سوزند و گروهی را برق می گیرد . مرگ ما مردم عادی , عادی است و توجهی جلب نمی کند .  ولی زمانی که به سیاست مداران و رهبران جوامع می رسیم حکایت چیز دیگری است . آنجاست که چگونه مردن بسیار مهم است .

شکل مرگ بزرگان سیاسی همانند برگی از کارنامه ی زندگی سیاسی شان است . به بابک خرمی نگاه کنید . بابک پس از ۲۲ سال جنگ فراگیر و خستگی ناپذیر با سلطه ی شوم و خونریز اعراب , روزی که گرفتار و به دربار معتصم خلیفه ی عباسی برده شد چنان مردانه رفت و چنان مردانه مرد که با مرگش همه ی مجموعه ی دربار را خوار و خفیف کرد . از پس قرون متمادی و گذشت ۱۲۰۰ سال هنوز بابک یکی از بهترین الگوهای خوب مردن است .

در برابر بابک و همانندهایش , دیکتاتورهای خونخوار و خونریزی همچون همین معمر قذافی هم هستند که شکل مردنشان بیشتر از هرچیزی به یک لطیفه ی تلخ شبیه است .

سالها حکومت می کنی , مردم را به طبقات دوست و دشمن تقسیم می کنی , دوستان را بیش از حد ( از خون مردم ) می نوازی و برای دشمنان حکمی جز مرگ و عذاب نداری . خون می ریزی و بی سرپرست و یتیم و عزادار تحویل جامعه می دهی . با رفتارت همه را به سخره می گیری و تحقیر می کنی و در پایان در سنین کهولت چونان حیوانی ناتوان و بی پناه به دست مردم خشمگین می افتی و التماس می کنی که شلیک نکنید , لطفا شلیک نکنید .

با شگفتی به خونی که از شکستگی سرت بیرون می زند نگاه می کنی و باور نداری که این منم که سرم شکسته ؟ منی که افتخارم این بود که هیچ لباسی را دوبار نپوشیده ام اکنون لخت و عور و بی پناه و خوار و ذلیل زیر دست و پای مردم افتاده ام , کتک می خورم و التماس می کنم ؟ صدای شلیک را که می شنوی باورت نمی شود که حقیقتا شکم من بود که با گلوله دریده شد ؟  شلیک بعدی رشته ی افکارت را پاره می کند . چون این بار گلوله , اندیشه ی جنایتکارت را دریده .

حکایت ذلت قذافی , یگانه ( منحصر به فرد ) نیست . بسیاری دیگر از دیکتاتورهای خونخوار تاریخ به ذلت مرده اند . تازه قذافی خوش شانس بود که همانند نازیها یا حسنی مبارک به دام نیافتاد و کارش به دادگاه نکشید .

چاووشسکو دیکتاتور کمونیست رومانی روزی که در اوج قدرت در بالکن کاخش سخنرانی می کرد باور نداشت که تا چند دقیقه ی دیگر باید با هلی کوپتر از روی پشت بام کاخ بگریزد . در هنگام گریز هم باور نداشت که تا چند روز دیگر به خفت و خواری همچون کیسه ی گندم از یک نفربر پایین کشیده می شود تا در برابر جوخه ی اعدام نمایش مذبوحانه ی شهامت بدهد . ( فیلم )

حکایت تمثیلی فرعونی که از نیش پشه مرد اشاره ای هوشمندانه است به سرنوشت چنین دیکتاتورهایی که به خواری می میرند .

مرگ ابلهانه ی آغا محمدخان قاجار , مرگ نادر شاه افشار , سرنوشت تلخ رضا شــاه پهــلوی , مرگ شاه سلطان حسین صفوی , اشرف افغان  , اسکندر مقدونی , دستگیری صدام و رادوان کارادزیچ و سران حزب نازی و بی شمار رویدادهای دیگر تاریخی همگی حکایت ذلت کسانی است که بی دلیل دستشان به خون مردم آلوده شده .

اما مگر جنون قدرت می گذارد که کسی از تاریخ درس عبرت بگیرد ؟ شیب قدرت آنقدر تند است که کسی را یارای ایستادن و یا برگشتن نیست . مگر آنکه از همان روز نخست خودت را به سرآشیب نیندازی .

 

 

سلام

در دوران شاه سلطان حسین صفوی قلمروی پادشاهی صفویان گسترده و سرزمینشان بدون تهدید خارجی و بسیار ثروتمند و آباد بود . اما  زیاد شدن عمر سلطنت و ورود بیش از حد روحانیون به حکومت وعیاشی و بی خیالی ذاتی شاه سلطان حسین و مشاوره ای که علامه محمد باقر مجلسی به او داده بود باعث شده بود که شیرازه ی امور از هم بپاشد و کار ملک و مملکت به پریشانی و آشفتگی برسد . ( علامه محمد باقر مجلسی به شاه سلطان حسین اعلام کرده بود که براساس قراین و شواهد و بر اساس کتابهای حدیث قطعا پایان حکومت او به قیام حضرت قایم متصل خواهد بود و شاه سلطان حسین هم با خیال کاملا آسوده کار اداره ی کشور را از دست نهاده و به حرمسرایش خزیده بود . )

بساط عیش شاه سلیمان صفوی با انبوهی از پسران نوجوان و خواجگان درباری

نهایتا به دلیل سستی و کاهلی بیش از اندازه ی حکومت مرکزی کار در ایالات و ولایات بی حساب و کتاب و پریشان بود و عمال و کارکنان دولت به هر روی که می خواستند مردم را آزار و اذیت می کردند و جیبشان را می انباشتند .

گرگین خان گرجی از این گروه حکام بود که در افغانستان کار زجر و آزار مردم را از حد گذراند و وقتی که خبر دار شد که افاغنه از او به اصفهان شکایت برده اند از فرط خشم دست به کار غیر معقولی زد . رییس قبیله ی غلجایی را که پیرمرد محترمی بود دستور داد دستگیر کردند و در میدان شهر او را خوابانده و به طور گروهی به وی تجاوز کردند و سپس شلاقش زدند .

 

این رفتارهای دیوانه وار به شورش افغانها منجر شد که تا محاصره ی اصفهان پیش رفتند و هیچ کس هم نبود که جلویشان را بگیرد . یعنی هربار که آنها هم می خواستند بازگردند درباریان و اطرافیان شاه برایشان پیغام می فرستادند که بیایید , ما از شما حمایت می کنیم تا انتقامتان را بگیرید .

تلاش فتح علی خان قاجار که به اصفهان رفته بود با دسیسه های بی پایان درباریان خاین و فاسد به سرانجام نرسید و او که نابودی حکومت صفوی را نزدیک می دید طهماسب میرزای شاهزاده را برداشت و به گرگان بازگشت .

پس از رفتن او سلطان حسین که سرانجام پس از چند ماه محاصره ی اصفهان خطر را احساس کرده بود دستور داد شاهزاده ای به نام نصرالله میرزا را به سمت سپهسالاری بنشانند و باقی مانده ی سپاه را به او بسپارند تا به جنگ افاغنه برود .

نصرالله میرزا که جوان غیرت مندی بود شور و هیجانی در سپاه ایجاد کرد و از دروازه اصفهان خارج شد و به جنگ افغانها رفت . رویارویی با مشتی افغان ایلیاتی و روستایی خود به خود کار آسانی بود . چند ماه محاصره ی اصفهان و تیره روزی و تنگدستی و نبود خوراک برای مردم هم مزید بر علت بود تا سپاهیان از پیدا شدن سپهسالاری غیور شادمان شده و مشتاقانه به جنگ دشمن بروند .

آغاز کار بسیار عالی بود . پیروزی در دسترس بود و نزدیک . پیکر افغانهای کشته شده چون برگ خزان یکی پس از دیگری بر روی زمین می افتاد و سربازان صفوی شادمان و با سربلندی , سرهای بریده شده ی افغانهای کشته شده را می آوردند و پیش پای نصرالله میرزا می انداختند تا تحسین بشنوند و شاید هم سکه ای بگیرند .

شیخ الاسلام دربار که برای خوش یمنی و دعای خیر همراه سپاه آمده بود برای آنکه نقشی در این پیروزی داشته باشد به سربازان ایراد گرفت که : ” سرهای بریده که در دست دارید ای ملعون های نجس بی تمییز ,  از خود دور نگهدارید که جامه های شما را ملوث می نماید “** به زبان ساده تر شیخ الاسلام به سبب آنکه خون اهل سنت را نجس می دانسته به سربازان تشر می زند که سرها را از خودتان دور نگهدارید که لباستان نجس نشود .

نصرالله میرزای سپهسالار در پاسخ به ایراد نا به هنگام و نابجای شیخ الاسلام می گوید : ” امروز روزی است که کسانی که جان خود را در معرض تلف می بینند و از روی اخلاص با دشمنان محاربه می نمایند , با ایشان باید به تحسین و آفرین گفتن و نوید دادن و تملق و شیرین زبانی , رفتار نمود , در چنین هنگامه چرا به عبث لشگر جان نثار ما را مکدر می کنند و ایشان را می رنجانند ؟ در این مقام وجود ملا باشی دیگر ضرورتی ندارد “**

شیخ الاسلام که عادت نداشت کسی از فتاوی اش سرپیچی کند خشمگین و غران به دربار باز می گردد و درباریان و مسوولین را گرد کرده و ایشان را تحریک می کند که :”  این شاهزاده بسیار نادرست و ناپاک و بد قریحه است . اگر تسلط یابد و زمام سلطنت را در دست گیرد همه ی ما را تلف خواهد نمود

درباریان که چشم به راه چنین بهانه ای بودند به اتفاق آرا نصرالله میرزا را از سپهسالاری برکنار می کنند و دستور بازگشت سپاه را می دهند .

اعتراض سلطان حسین این پاسخ درباریان را به دنبال می آورد : ” تو زنان بسیار داری و هرکدام جداگانه مغز خری به خورد تو داده اند و اکنون خرف شده ای . ما رجال کاردان دولت ایرانیم و هر چه که صلاح بدانیم انجام می دهیم “**

( لحن گفت و گوی درباریان با شاهشان بسیار چشمگیر است .)

خبر این رویداد که به شاهزاده نصرالله میرزا می رسد از شدت خشم و درماندگی چنان سرش را به سنگ می کوبد که جمجمه ی وی می شکند و همانجا می میرد . ( یک غیرتمند در میان صدها بی غیرت چاره ای جز خودکشی ندارد )

سرانجام کار را هم که میدانید , شاهی که در برابر تندی درباریانش گریه کنان به اندرونی و حرمسرا می رفته به استقبال نوجوان ایلیاتی افغان می رود و تاجش را مقابل پای او به زمین می گذارد و باقی ماجرا .

** منبع :

کتاب رستم التواریخ نوشته ی هاشم رستم الحکما .