سلام

مقدمه : همواره در بیان تاریخ از سوی تاریخ نگاران ما تلاش شده سیاستهای اخلاقی مراعات شده و برخی بخشهای دور از نزاکت در نگاشته های تاریخی کلا نادیده گرفته شود . به همین خاطر است که شاید در بسیاری از موارد ما دلیل خیلی از رویدادهای تاریخی مان را درک نمی کنیم و چرایی بسیاری از اتفاقات برایمان گنگ و نامفهوم است .

ولی بد نیست که چرایی بروز تحولات در بزنگاههای تاریخی مان را بدانیم , ریز و با جزییات . در آن صورت درک مان از تاریخ مان دقیق تر و ملموس تر خواهد بود .

مثلا :

پیش از آن که شهر محاصره شده ی اصفهان به دست افاغنه بیفتد فتح علی خان قاجار شبانه به شهر آمد و پس از آن که اراده ی درباریان برای سرنگون کردن دربار شاه سلطان حسین صفوی را دریافت بزرگترین پسر شاه به نام تهماسب میرزا را برداشت و از اصفهان برد . چون می دانست که در صورت سقوط شهر افاغنه از شاهزادگان صفوی هیچ کدام را زنده نخواهند گذاشت . رویدادهای پس از آن را که می دانید , شهر سقوط کرد و شاه سلطان حسین و تمام فرزندانش به قتل رسیدند . محمود افغان پس از چندی به بیماری روانی شدیدی دچار شد و مرد و پس از آن اشرف پسر عمویش هم چند سال بعد در جنگ با نادر کشته شد .

نادر قلی خان افشار

پس از آن بود که نادر قلی خان افشار تهماسب میرزا را با نام شاه تهماسب دوم به تخت سلطنت نشاند تا سلطنت صفویه دوباره زنده شود . اما گویا شاه تهماسب فرزند خلف سلطان حسین بود . او هم به مانند پدر کاری جز از خور و خواب و شهوت نداشت .

میگساری و ل.وا.ط گری افراطی او با آشوبها و هرج و مرجهای زیادی در تمام کشور هم زمان بود که نادرافشار با کاردانی و دلیری هر چه تمامتر از پس همه ی آنها بر آمد و دفع هیچ کدام را به شاه عیاش وانگذاشت .

پس از سرکوب شورش ارمنستان ( به گمانم ) نادر پیروزمند و سرخوش به اصفهان رفت تا گزارش پیروزی و آرامش برقرار شده در کشور را به شاه بدهد . در زمان ورود به شهر به نادر گفتند که شاه در ساختمان استخر است .

از زمان شاه سلطان حسین چند استخر بسیار بزرگ در کنار زاینده رود ساخته شده بود که محصور بود و در مواقعی از سال زنان حرمسرای سلطان حسین کاملا برهنه در آنها استحمام و بازی می کردند و شاه از تماشای آنها لذت می برد .

آن روز هم شاه تهماسب در یکی از همین استخرها از فراز ایوان طبقه ی دوم به تماشای آب تنی پسران حرمسرایش که به قول رستم الحکما مکشوف العوره ( برهنه ) به آب بازی و طنازی و ظرافت !! مشغول بودند نشسته بود که نادرقلی خان افشار وارد شد . نادر با دیدن منظره ی حکومت و مملکت داری شاهی که خود به مسند نشانده بود سخت یکه خورد و برآشفته شد . به همراهانش گفت که این هم مانند پدرش کشور را به باد خواهد داد , تا دیر نشده کاری باید کرد .

زود به خراسان بازگشت و نامه ای به شاه نوشت و او را برای برگزاری جشنی بزرگ به مناسبت سرکوب همه ی دشمنان داخلی و خارجی به خراسان دعوت کرد .

شاه دعوت را پذیرفت و با دبدبه و کبکبه و خدم و حشم به خراسان سفر کرد . در شب نخست ورود شاه و اطرافیانش نادر ترتیب یک مهمانی را برایشان داد که سرنوشت صفویه را برای همیشه روشن می کرد .

در آن مهمانی شاه تهماسب جوان به شیوه ی همیشه آنقدر باده گساری کرد تا به شدت مست شد . در زمان مستی به ناگاه از جای برخواست و برهنه شد و به مردان اطرافش دستور داد همگی مانند خودش لباسها را درآورند و مشغول ل.وا.ط با ایشان شد . نادر که از قبل همه ی بزرگان ارتش و بزرگان ایلات و حکام منطقه ی خراسان را در پشت پرده ای گرد آورده بود رفتار شاه را به آنان نشان داد از همه خواست که دیدگاه خود نسبت به سرنگونی قطعی صفویه و انتخاب یک شاه دیگر را بیان کنند .

طبعا همه با این ایده همراه بودند . پس , فردای آن روز شاه تهماسب و همه ی همراهانش به ارگ شهر سبزوار فرستاده شدند تا باده گساری و هم جنس بازیشان را آنجا ادامه دهند . البته در کوتاه زمانی پیکی از سوی نادر فرمان قتل همگی را به فرمانده ی ارگ رساند و کار صفویه برای همیشه یکسره شد .

آبشخور :

کتاب رستم التواریخ نوشته ی محمد هاشم رستم الحکما

 

 

شاید بهتر باشد که نخستین پست این وبگاه به توضیح این که پرثوه چیست اختصاص یابد .

پرثوه که بعدها در دوره های اسلامی بارثاوا خوانده شد در حقیقت نام قبیله یا گروهی از آریاییان است که در حدود ۱۰۰۰ تا ۵۰۰ قبل از میلاد مسیح ( یعنی ۳۰۰۰ تا ۲۵۰۰ سال قبل ) به ناحیه ی خراسان امروزی ( حدودا همین خراسان رضوی امروز ) آمده و در آن ساکن شدند . برخلاف پارت های اشکانی یا همان پرثوه ای ها که ایل های بیابانگرد بودند , اهالی قدیمی این سرزمین شهرنشین بودند . این سرزمین از همان روزگار پرثوه نام گرفت تا در دوره ی ساسانی که به خورآیان ( سرزمینی که خورشید از آنجا می آید ) دگرگونی یافت و خورآیان هم در دوره های بعد به خورآسان** و خراسان تغییر کرد .

——————————————————————————–

**گویا مصدر آییدن ( آمدن ) در انتهای دوره ی ساسانی و ابتدای دوره ی اسلامی در زبان پارسی دری به آسیدن تبدیل شده بوده  .

برای توضیحات بیشتر و کاملتر می توانید به کتاب “تاریخ مردم ایران” از مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب جلد ۱ , صفحه ۳۱۸  مراجعه فرمایید .

 

ارادتمند
وحید فلاحی