سلام

در حدود ۱۰۰ سال پیش به جز فرانسه و ایالات متحده همه ی کشورهای دنیا حکومتهای سلطنتی و استـبــداد فردی داشتند . از اکتبر ۱۹۱۷ و انقلاب کمونیستی روسیه نابودی حکومتهای سلطنتی آغاز شد و تا ۱۹۷۸ و سرنگونی شــاه ایران این روند ادامه داشت .

از آنجایی که در سرزمین هایی که صدها و شاید هزاران سال پیشینه ی استــبداد دارند به ناگاه نمی شود دمـوکـراسی و مـردم سالـاری را جایگزین استـبــداد کرد , ناگزیر پس از فروپاشی سلطنتها شکل دیگری از استـبــداد جانشین آن می شد , یا استـبــداد فردی یا ایدئولوژیک .

پس از گذشت چند دهه و با توجه به روند رو به رشد دنیا در تمامی زمینه ها این استبــدادهای شکل گرفته یکی یکی ضعیف و وارد فرآیند دگرگونی شدند . این بار هم دگرگونی از روسیه آغاز شد . آنکه عمرش بیشتر از بقیه بود زودتر هم تغییر کرد . در ۱۹۸۹ با اعلام انحلال حزب کمونیست , نظام سوسیالیستی شوروی متلاشی شد و این اولین قطعه ی دومینویی بود که همه ی کشورهای کمونیست دنیا عضوش بودند . همه ریختند جز ۳ کشور .

کره ی شمالی , کوبا و ویتنام .

ویتنام چند سالی است که آهسته و نامحسوس تغییرات را آغاز کرده . سرمایه گذاری خارجی می پذیرد و اقتصادش را باز تر و سرمایه داری تر کرده است . مانده بود کوبا و کره ی شمالی .

۵ سال پیش زمانی که فیدل کاسترو دچار سکته شد و برادرش رائول جانشین او اعلام شد , می شد که بروز تغییرات را پیش بینی کرد .

چون رائول کاسترو کلا میانه رو تر از برادر تند روی خود بود که سالها طعم قدرت بی رقیب را چشیده بود .

امروز آن روز حساس و تاریخ ساز رسیده است . باد تغییرات وزیدن گرفته . رائول کاسترو اعلام کرده که : بزرگترین دشمن ما اشتباهات ما بوده است , نه امپریالیسم . ( در گذشته او محدود شدن دوره ی رهــبـری از جمله دوره ی خودش را هم پیشنهاد داده بود )

در پارلمان هم قوانین جدید اقتصادی تصویب شده تا راه برای آغاز اصلاحات اقتصادی باز و هموار به نظر برسد . 

آینده به مردم کوبا لبخند زده است .

باید ماند و دید که رهــبـر منفور کره ی شمالی کی از نفس می افتد ؟!

 با جریانی که در خاور میانه آغاز شده می توان احساس کرد اندک دیـکتـاتـوری های باقی مانده در دنیا بیش از پیش تنها و منزوی می شوند و همه ی فشار تغییرات بر روی شانه های آنها سنگینی خواهد کرد .

سلام

حتما پیش از این شنیده اید که سرزمین پهناور آلاسکا را آمریکا از روسیه خریده است . البته در برخی کتابها و نوشته ها ذکر شده که این جزیره به ۱۰۰۰ دلار خریداری شد که ابدا درست نیست و بسیار اغراق آمیز است . البته با توجه به کشف نفت و طلا و دیگر منابع ارزشمند در این سرزمین روسها به هر حال بازنده ی بزرگ این معامله بوده اند , ولی قیمت هم ۱۰۰۰ دلار نبوده .

روسها در سالهای آغازین قرن هجده میلادی دریانوردانی را به اطراف دریای شمالی فرستادند تا سرزمینها و جزایر آنرا شناسایی و کرده و زیر پوشش بگیرند .

آلاسکا در یکی از همین سفرها و به وسیله ی یک دریانورد دانمارکی به نام برینگ کشف شد و پرچم روسها را پذیره شد ( ۱۷۴۱ میلادی ) . البته گویا در این راه درگیری های خون باری هم میان روسها و بومیان سرخ پوست منطقه در گرفت . در سال ۱۸۶۷ روسها که کلا به اندازه ی آمریکایی ها دوراندیش نیستند آلاسکا را به مبلغ هر جریب ۲ سنت به یانکی ها فروختند . مبلغ کل قرارداد هفت میلیون و دویست هزار دلار بود . در مقیاس آن روزگار این مبلغ ابدا کم نبود و حتی فشار زیادی هم به اقتصاد آمریکا وارد کرد .

وزیر امور خارجه ی دولت آبراهام لینکلن و لیندون جانسون , یعنی آقای ویلیام سیوارد کسی بود که در این راه تلاش زیادی کرد و نظر مثبت همه ی مخالفان طرح را با یک سخنرانی تاثیر گذار و پرشور در سنای آمریکا جلب کرد .

آنچه که به احتمال زیاد آقای سیوارد از آن خبر داشت و نتوانست در سخنرانیش آنرا به زبان بیاورد این بود که آلاسکا سرزمین نفت خیزی است . اما جاذبه های آلاسکا آنقدر بود که بتوان مخالفین را بدون اشاره به نفت نرم کرد . سرزمینی پهناور با جنگلهای پر بار , ماهیگیری پر رونق , معادن مختلف ( مانند طلا ) و مهم تر از همه یک نقطه ی مهم نظامی در نزدیکی روسیه و آسیا .

به این ترتیب معامله انجام می شود و آلاسکا به ایالت چهل و نهم آمریکا تبدیل می شود .

سلام

الکساندر گریبایدوف سفیر روسیه ی تزاری در ایران بود که برای پیگیری اجرای هر چه بهتر قرارداد ترکمان چای به ایران  فرستاده شده بود .

Griboedov

گریبایدوف سفیر روسیه ی تزاری که در ۳۴ سالگی در هجوم مردم خشمگین به سفارت روسیه تکه تکه شد

در پی دو جنگ ایران و روسیه و شکست دولت فتحعلیشاه در هر دو جنگ ( که مطلقا مربوط به بی کفایتی و بی سوادی شاهان و اشراف قاجار بود , ورنه چند سال قبل تر همین روسیه بود که از  ترس نادرشاه افشار حتی نزدیک مرزهای ایران هم نیامد و فقط با یک پیغام تهدید آمیز نادر عقب نشست ) دو قرارداد گلستان و ترکمان چای بین دو دولت بسته شده بود که آنقدر مزایا و باج سبیل به نفع دولت روسیه در آن گنجانده شده بود که خود تزار هم باورش نمی شد که تمام بندهای آن اجرا شود .

از همین رو گریبایدوف به ایران آمده بود  تا مسوول چانه زنی بر سر اجرای بندهای این دو قرارداد که هر دو با برچسب ننگین در تاریخ ما ثبت شده اند باشد .

گریبایدوف یک اشراف زاده ی درجه ی ۲ بود . به این معنی که اصالتی لهستانی داشت , اجدادش از لهستان به روسیه مهاجرت کرده بودند و گردش روزگار سر و کارشان را به محافل اشرافی انداخته بود و اسم و رسمی و اشرافیت نیم بند و بی پایه ای برایشان جور شده بود .   به حکم نداشتن اصالت درست و حسابی گریبایدوف تکبر و خودپسندی زیادی هم داشت .

این تکبر زیاد در دورانی که با ایرانیان طرف حساب شد چند بار کار دستش داد . مرتبه ی نخست در مقابل عباس میرزا بود که شاهزاده بود و از آنجایی که تنها فرد تا حدودی لایق در خاندان قاجار بود می توان حدس زد شخصیت قوی تری هم داشته است . عباس میرزا تاب رفتار متکبرانه و بی ادبانه ی گریبایدوف را نیاورد و پس از نخستین ملاقات دستور داد دیگر به حضور راهش ندهند و از روسیه تقاضای سفیر دیگری بکنند .

 درباریان ترسو و بزدل قجری از ترس حمله ی مجدد روسیه عباس میرزا را قانع کردند با رفتارهای گریبایدوف کنار بیاید و همین باعث شد که گریبایدوف بیش از گذشته هوا برش دارد . جرقه ی نابودی گریبایدوف از همین جا زده شد .

میخ بعدی را خود گریبایدوف به تابوتش زد . سران ارتش اشغالگر روس را تحریک کرد تا کتابخانه ی ارزشمند بقعه ی شیخ صفی الدین اردبیلی را به نام امانت به روسیه منتقل کنند که دوستان روسی هنوز که هنوز است آنرا باز پس نداده اند و کنار راکتور نیروگاه بوشهر گذاشته اند .

با فشار زیاد گریبایدوف شرایط مورد نظر وی یکی یکی به دربار ایران تحمیل می شد و همین امر باعث شده بود که بیش از بیش گریبایدوف از قدرت و توان خودش مطمئن شود .

یکی دیگر از مواردی که گریبایدوف به دربار قاجار تحمیل کرد باز پس گیری افسران فراری ارتش روسیه بود . تعدادی از افسران ارتش تزار در طول دو جنگ با ایران , گریخته و به ایران پناهنده شده بودند که در دو گروهان سازماندهی شده بودند و برای رفع اختلافات اقوام و قبایل و برخورد با یاغیان از آنها استفاده می شد .

گریبایدوف به شدت اصرار داشت که اینان باز پس داده شوند . عباس میرزا که می دانست سرنوشت تیره ای در انتظار این افسران خواهد بود زیر بار نمی رفت که باز هم درباریان بزدل اورا راضی کردند و ۷۰ افسر فراری دستگیر و بازگردانده شدند و هیچ اثری از سرنوشت آنها در تاریخ باقی نماند .

در کنار پیگیری برای جداسازی بخشهای شمالی خاک ایران که به ایران شمالی معروف شده اند گریبایدوف آخرین اقدام بی خردانه ی خود را هم انجام داد . او شنیده بود که زنان گرجی و قفقازی زیادی در ایران هستند که به عقد مردان ایرانی در آمده اند . گریبایدوف تصمیم گرفت که آنان را هم به سرزمین خودشان برگرداند که قدرت نمایی اش را کامل کرده باشد . غافل از انکه قضیه ی ناموسی برای ایرانی مانند  آب و خاک و سرمایه ی ملی کشورش نیست . ما ایرانیان در صده های گذشته و حتی همین امروز به کرات ثابت کرده ایم که سرمایه ی ملی و مرزهای کشور اهمیت چندانی برایمان ندارد و آنچه که مهم است منافع شخصی مان است .

گریبایدوف و همه ی سفرا و فرستادگان بیگانه مورد نخست را به راحتی درک می کنند و به همین دلیل در تمام طول تاریخ چند صد سال اخیر , ما به طور مداوم غارت شده ایم . اما درک مسئله ی دوم به هوش بیشتری احتیاج داشته و دارد که معمولا روسها آنرا نداشته اند . به همین دلیل در دیپلماسی هرگز در حد مثلا انگلیسیها در ایران موفق نبوده اند و همه ی کارها را با زور خواسته اند که  پیش ببرند .

اصرار گریبایدوف مبنی بر باز پس گرفتن این زنان و بازگرداندنشان به قفقاز و گرجستان دست درازی به حریم خانه ها و ناموس مردم بود  . اقدامات زورگویانه ی قبلی وی خشم ایرانیان را برانگیخته بود . این اقدام آخری ایشان را منفجر کرد .

در ۱۱ فوریه ی ۱۸۲۹ و در نخستین سالروز بسته شدن قرارداد ترکمانچای مردم خشمگین به سفارت روسیه ریختند و به جز دبیر اول سفارت که گریخت بقیه را کشتند . بعد از آرام شدن اوضاع جسد تکه تکه شده ی گریبایدوف شناسایی و به گرجستان فرستاده شد و در همانجا دفن شد .

اقدام مردم در زیر پا گذاشتن قواعد پذیرفته شده ی بین المللی و حمله به سفارت خانه ی یک دولت بیگانه امری نادرست بود که مانند همین امروز عواقب سنگینی هم داشت . هیئتی بلند پایه به دربار تزار اعزام شدند تا مراتب پوزش خواهی دولت ایران را به روسیه ابلاغ کنند ( که امیرکبیر ۲۲ ساله هم در این هیئت حضور داشت ) .

اما این رویداد یک پیام دیگر هم در برداشت که حاکی از آن بود که روسیه و گریبایدوف با تمام فشارهایی که آورده بودند جوشش خون مردم را ندیده بودند و زمانی که دیدند کمی دیر بود . شاید بتوان قتل گریبایدوف را اقدامی زشت و نسنجیده و برآمده از خشم کور تلقی کرد , اما از شیرینی این حس هم نمی توان به سادگی گذشت که بلاخره این مردم در برابر مهاجم زورگو و متجاوز تکانی خوردند و غیرتی نشان دادند  . همبستگی مردم و کنار گذاشتن ایده ی : ” به من چه “ نقطه ی روشن و دلنشین این جریان بود که باعث می شود آنرا نه یک لکه ی تیره , بلکه یک نقطه ی سربلندی بدانیم .