سلام

واپسین نوشته ی پرثوه در باره ی کودتای ۲۸ مرداد بود . تلاش شده بود به آن بخش از کودتا پرداخته شود که معمولا گفته نمی شود و زیاد به چشم نمی آید . بد ندیدم که در نوشته ی تازه هم به همین رویداد تلخ و سرگذشت یکی دیگر از شهیدان آن بپردازم . ( پیش از این یک شهید دیگر شناسانده شده بود )

البته رفتارهای ددمنشانه و دور از ذهن کسانی که او را کشتند بیش از چگونگی کشته شدنش به چشم خواهد آمد .

سرگرد محمود سخایی , افسر توان مند و با استعداد پیاده , در تیراندازی یکی از سرآمدان کشور بود و به عنوان عضو تیم ملی , مسابقات المپیک را هم تجربه کرده بود .

سخایی افسر دلسوزی بود و پس از ورود به ارتش همه ی تلاشش برای مبارزه با فساد اداری و مالی ارتش را به کار گرفت . بنا به شرایط محیط و زمانه , مدتی با توده ای ها همراهی کرد و پس از کوتاه زمانی شیفته ی دکتر محمد مصدق شد .

توانایی های بالای او موجب شد که ریاست گروه محافظان دکتر مصدق به او سپرده شود و گویا یک بار که چاقو کشهای هوادار آیت الله کاشانی تلاش کردند در بخش ویژه ی مجلس شورای ملی مصدق را بکشند , او بود که جان نخست وزیر را نجات داد .

در ماههای پیش از کودتا که دکتر مصدق کشور را آماده ی همه پرسی برای سرنگونی شــاه می کرد مخالفانش هم با همه ی توان در برابرش ایستاده و از شـــاه پشتیبانی می کردند . مظفر بقایی یکی از همین چهره های مخالف بود و به واسطه ی کرمانی بودن او استان و شهر کرمان یکی از کانونهای بحران به حساب می آمد .

از همین رو سرگرد سخایی به ریاست شهربانی کرمان برگزیده شد تا بحرانهای بوجود آمده بوسیله ی بقایی را بی اثر کند . 

در روز ۲۸ مرداد که صبح شعار : زنده باد مصدق و مرگ بر شــاه خیابانهای شهرهای بزرگ کشور را می لرزاند و عصر : مرگ بر مصدق و جاویــد شـــاه , کرمان شرایط دیگری داشت .

بعد از ظهر ۲۸ مرداد نوچه های مظفر بقایی قصد جان سرگرد را می کنند . راننده ی سرگرد هراسان به خانه ی وی رفته و خطر را گوشزد می کند و می گوید : باک جیپ را پر کرده ام , سوار شوید و از کرمان بروید .

اما سرگرد که میلی به فرار نداشته راننده را مرخص کرده و پای پیاده به شهربانی می رود . نوچه ها جلوی ساختمان چشم به راه بودند . سرگرد سخنرانی کوتاهی برای آنها می کند , ولی در اثر حمله ی آنها رییس دژبانی دخالت کرده و سرگرد را به داخل ساختمان و دفتر فرمانده ی لشگر می برد . در آنجا فرمانده لشکر سرتیپ فضل اله امان پور ( گویا عموی کریستین امان پور ) راه نجات سرگرد را اعلام انزجار از مصدق و وفاداری به شـــاه بیان می کند .

ولی سرگرد که باور نمی کرده با مشتی آدمکش طرف شده پاسخ می دهد : ” من زندانی شما هستم و در دادگاه صحبت می کنم

سرتیپ امان پور از اتاق خارج شده و به چاقوکشهای آماده به خدمت اشاره می کند . در یک چشم به هم زدن پیکر سرگرد را که در اثر ضربات پیاپی چاقو نیمه جان بوده از طبقه ی دوم ساختمان به پایین پرتاب می کنند و حاضران در خیابان با چوب و سنگ و لگد به جانش می افتند . راننده ی جیپ سرتیپ امان پور , چند بار با خودرو از روی پیکر او گذر می کند تا پرده ی اول نمایش به پایان برسد .

سپس او را برهنه کرده و ریسمانی به گردنش می اندازند و با خودرو ( یا با دست ) روی زمین می کشند و در میدان مشتاق ( که در آن مشتاق علیشاه اصفهانی سنگسار شده بود ) پس از آنکه چوبی به باسنش فرو می کنند از یک تیر چراغ برق حلق آویز می کنند .

گروهی هم به ابتکار خودشان شروع به کندن بخشهایی از بدن او می کنند . به گفته ی شاهدان حاضر , پسر مرده شوی شهر کرمان با چاقو آلــت تـناسـلی جسد را می برد در دهانش می تپاند و خنده کنان کنار می رود . جانور دیگری هم از راه می رسد و بـیضـه های جسد را بر تکه پارچه ای دوخته و بر شانه اش می اندازد .

دلیل من برای بیان مو به موی فجایع ثبت شده ی این رویداد , ناراحت کردن خواننده یا بیان مظلومیت افراد دلسوزی مانند سرگرد سخایی نبود .

آنچه که برایم جالب بود میزان توحشی بود که در عرض چند دقیقه در میان مردم عادی بروز کرده . گروهی که به اشاره ی مظفر بقایی برای کشتن سرگرد سخایی رفته بودند به احتمال زیاد هیچ کدام قاتلین حرفه ای نبوده اند . همه ی شیرین کاری های یاد شده هم به دست آنها روی نداده و قطعا گروهی ابن الوقت بی وجدان با فراهم دیدن شرایط شروع به نمایش توانایی هایشان کرده اند . در تصویری که از سرگرد به جا مانده می توانیم ببینیم که جسدش صورت ندارد .

شاید باورش دشوار باشد , اما در درون هر یک از افراد عادی اجتماع هیولایی خفته است که می تواند در زمان مناسب از خواب برخیزد و فاجعه بیافریند . اینها مردم عادی بودند . ایرادشان این بود که سرگرد سخایی و دکتر مصدق و شاه و مظفر بقایی و آیت اله کاشانی را نمی شناختند . نمی دانستند چه چیزی برایشان خوب است و چه چیزی بد ؟ نمی دانستند که چه کسی خدمت کرده و کی خیانت ؟

قتل سرگرد سخایی فقط یک بازیچه ی غیر متعارف و غیر منتظره در اختیار آنها گذاشت . یک اسباب بازی که شاید کمتر دستشان بیافتد .

در برابر اینها البته کسانی هم بودند که خطر کرده و نیمه شب , باقی مانده ی پیکر سرگرد را از تیر چراغ برق پایین کشیده و غسل و کفن کرده و در گورستان شهر دفنش کردند .

دردآورتر آن است که حافظه ی تاریخی در ما ایرانیان آنقدر  ضعیف است که جز آنهایی که چند بار سنگ قبر سرگرد را شکستند کسی از او و سرگذشتش خبری نداشت و شهرداری کرمان به سادگی محوطه ی گورستان سید حسین که گور سرگرد در آن بود را صاف کرده و فضای سبز ساخته است .

شهردار و معاونش هم خیلی راحت اعلام کرده اند که :اِ ؟ جدی ؟ گور او آنجا بود ؟ خبر نداشتیم . کسی هم به ما نگفت . “

پرسش اینجاست که اگر شهرداری از گور نامداران و قهرمانان یک شهر خبر ندارد پس چه کسی باید خبر داشته باشد ؟ این وظیفه ی کیست که بداند ؟

نمی دانم تندیسی که شهرداری قول داده بوده در این فضای سبز به یاد بود سرگرد کار بگذارد گذاشته شده یا نه . ولی اگر از من می پرسید می گویم آن هم فراموش شده .

( اگر کسی از اهالی خوب کرمان گذرش به این صفحه افتاد و خبری از این تندیس داشت لطفا پیام بگذارد که ما هم بدانیم )

 آبشخورها :

رنگین کمان

ویکی پدیا – سرگرد محمود سخایی

 

سلام

از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ زیاد گفته شده . ولی به رسم معمول این سرزمین همواره برخی نکات ناگفته باقی مانده اند .

طبق چیزی که ما در سالهای اخیر مدام شنیده ایم ملی شدن صنعت نفت در نتیجه ی خواست و تلاشهای آیت الله کاشانی بود . بر اساس همین گفته ها آیت الله کاشانی یکی از دشمنان سرسخت شــاه و نفوذ انگلستان بوده و … .

ولی شاید حقیقت جز این باشد .

یکی از دست آوردهای بزرگ دکتر محمد مصدق در مرداد ماه ۱۳۳۲ وادار کردن شــاه برای کناره گیری از قدرت و برپایی نظام جمهوری در ایران بود . شــاه که آماده ی رفتن از ایران شده بود ( و حتی نامه ی استعفایش را هم تنظیم کرده بود ) با پیام آیت الله کاشانی از این کار منصرف می شود . شعبان جعفری یا همان شعبان بی مخ ( مدیر اجرایی کودتا ) در سالهای پایانی عمرش در گفت و گو با هما سرشار به روشنی پرده از این واقعیت بر می دارد :

شعبان جعفری : 

( نقل به مضمون با تکیه بر حافظه ) آقا ( آیت الله کاشانی ) برای من و طیب پیغام فرستاد که فورا بیایید کار واجب دارم . ما هم سریع خودمان را رساندیم . آقا به ما گفت : شنیده ام که اعلــی حضرت می خواهند از مملکت تشریف ببرند , بروید و جلوی ایشان را بگیرید که اگر ایشان بروند کلاه ما هم رفته است .

[ برگرفته از : کتاب خاطرات شعبان جعفری در گفت و گو با هما سرشار – انتشارات کارنگ, ۱۳۸۴ ]

تبریک آیت الله کاشانی به شـاه بابت تولد ولیعهد

شعبان و طیب حاج رضایی و دار و دسته ی محترمشان هم مسلح به چماق و قمه , با تجمع در برابر در خروجی کاخ و با شعارهایشان به شــاه نشان دادند که نمی گذارند آسیبی به او برسد .

در هر کودتایی , بلافاصله پس از پایان کودتا ,  گروه پیروز رسانه های جمعی را در اختیار می گیرد و بیانیه ی پیروزی خود را پخش می کند .بلافاصله پس از کودتای ۲۸ مرداد یکی از فرزندان آیت الله کاشانی در رادیو سخنرانی کرده و از اجرای این کودتا ابراز رضایت می کند .( سایت حوزه دات نت – گفت و گو با محمود کاشانی فرزند آیت اله کاشانی )

گویا شخص آیت الله کاشانی هم در نامه ای از اردشیر زاهدی ( نخست وزیر دولت کودتا ) برای پاک کردن کشور از لوث وجود برخی عناصر نامطلوب !! تشکر می کند .

و این هم پایان خوب ( happy end ) ماجرا :

بدنبال کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق، روزنامه ” المهدی ” مصاحبه ای را با آیت الله کاشانی انجام داد و از جمله خبرنگار این روزنامه از آیت الله پرسید:

“آیا عقیده دارید که دکتر مصدق برای برقراری رژیم جمهوری فعالیت میکرد؟”

آِیت الله کاشانی پاسخ میدهد:

 ” آری، برای برقراری جمهوریت میکوشید. مصدق ۴ ماه قبل می خواست که شــاه را از ایران اخراج نماید ولی من نامه ای به شــاه نوشته و از او خواستم که از مسافرت خودداری نماید و شــاه هم موقتأ از فکر مسافرت منصرف شد. یک هفته قبل، مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شـــاه با عزت و محبوبیت روز بعد بازگشت. در اینجا ملت شـــاه را دوست دارند و رژِیم جمهوری مناسب ایران نیست“. **

بدنبال آن خبرنگار در مورد مجازات ( !!! ) دکتر مصدق از آیت الله کاشانی سئوال می کند و آیت الله جواب میدهد:

” طبق شرع شریف اسلامی مجازات کسی که در فرماندهی و نمایندگی کشورش در جهاد خیانت کند مرگ است”.

منبع : ” مجموعه ای از مکتوبات، سخنرانی ها و پیامهای آیت الله کاشانی گرد آورده ی محمد دهنوی انتشارات چاپخش

عکس یادگاری شعبان جعفری و ایت الله کاشانی پس از کودتا

شعبان جعفری و ایت الله کاشانی پس از کودتا

==================================================================================

**  این دیدگاه که جمهوری مناسب ایران نیست و مردم شاه را دوست دارند برای نخستین بار نبود که از سوی یک روحانی مطرح می شد . آیت الله سید حسن مدرس هم در زمانی که رضا خان سردار سپه در مقام نخست وزیر احمد شاه در تلاش برای ایجاد یک نظام جمهوری در ایران بود با همین دیدگاه در مجلس با وی مخالفت کرد و او را ناکام گذاشت .

سلام

دیروز ۶ آگوست و فردا ۸ آگوست سالگرد دو رویداد شوم هستند .

بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی در ششم و هشتم آگوست ۱۹۴۵ بود که به کشته شدن صدها هزار انسان بی گناه منجر شد . آمارها و آگاهی های لازم در این رابطه [ هم زیاد تکرار شده اند و هم ] در اینترنت در دسترس هستند و نیازی به بازگو کردن آنها نیست .

آنچه که چندان بازگو نشده و دانستنش بایدی ( لازم ) است این واقعیت است که آمریکایی ها به هیچ روی نیازی به این بمباران وحشیانه و غیر انسانی نداشتند . سالهاست که شنیده ایم ژاپنی ها آنچنان مقاومت کردند که آمریکا ناچار شد از بمب اتم استفاده کند , وگرنه شکست ژاپن شدنی نبود .

این یک دروغ محض است . ژاپنی ها ماهها پیش از این جنایت ضد بشری توان ادامه ی جنگ را از دست داده بودند . ماهها بود که ارتش ژاپن از پشتیبانی لجستیک واحدهای دوردستش دست برداشته بود و سربازان ژاپنی در سنگرهایشان از گرسنگی می مردند , نه از گلوله ی آمریکایی ها .

سرزمین کوچک ژاپن با پهنه ای برابر سه استان خراسان رضوی و شمالی و جنوبی بدون هیچ کمکی از سوی متحدانش حدود شش سال بود که یک تنه جنگیده بود و در سال ۱۹۴۵ دیگر توانی برای ادامه ی این روند برایش باقی نمانده بود .

شاهد این مدعا اجرای عملیات انتحاری کامی کازه بود . کامی کازه ها خلبانانی بودند که به ناوهای جنگی ایالات متحده حمله می کردند و تا آخرین گلوله و بمبشان را شلیک می کردند . پس از پایان همه ی مهمات , در نهایت با کوبیدن خود هواپیما به ناو تلاش می کردند آن را غرق کنند . اگر ژاپن توان  ادامه ی جنگ را داشت هیچ دلیلی وجود نداشت که خلبانانش به این شکل از هواپیما و بدن خودشان به جای گلوله استفاده کنند . 

ستاد ارتش آمریکا از ماههای پایانی سال ۱۹۴۴ با آگاهی کامل از این واقعیت , دستور توقف همه ی تحرکات و عملیات جنگی را صادر کرده بود تا بی دلیل آمار کشته ها و زخمی هایش را زیاد نکند .  با چنان جدیتی هم این رویه را دنبال کردند که سکوت و آرامش خطوط مقدم جبهه و بیکاری زیاد , باعث بروز تنشهای روانی در میان سربازان آمریکایی شده بود .

در همان زمان تلاشهای گسترده ی آمریکایی ها برای ساخت سلاح هسته ای به ثمر نشست و بمب اتمی ساخته شد .

در روزهای آغازین آگوست ۱۹۴۵ هری ترومن که پس از مرگ فرانکلین روزولت رییس جمهور آمریکا شده بود نامه ای به ستاد کل ارتش و شخص ژنرال مک آرتور فرمانده جنگ نوشت با این مضمون که : ” جاسوسان خبر آورده اند که امپراطور ژاپن به وزیر امور خارجه اش دستور داده که لایحه ی آتش بس و تسلیم ژاپن را تنظیم کند . ژاپن به زودی تسلیم خواهد شد و اگر تا پیش از آن بمب اتم را استفاده نکنید شاید دیگر تا سالها این فرصت برایمان فراهم نشود . ”  

آمریکایی ها با ساخت این بمب ترسناک تلاش داشتند سلطه شان بر دنیا را کامل کنند . در شرایطی که امپراطوری های بزرگ اروپایی در جنگ جهانی اول نابود شدند و پس از آن در جنگ دوم هم قدرتهای بزرگ به مرز فروپاشی رسیده بودند عرصه ی سیاست جهانی فضایی باز و بی رقیب برای اَمریکایی ها بود و یک چنین قدرت نمایی دهشت آوری می توانست سرآغاز خوبی برای این ورود باشد .

پس , در ساعت ۸٫۱۵ صبح ششم آگوست کاپیتان پاول تیبت و تیمش با هواپمایی به نام انولا گِی , بمب پسر کوچک با ۱۵ کیلوگرم اورانیوم غنی شده را بر روی هیروشما انداختند و پس فردا هم بمب مرد چاق با ۱۵ کیلوگرم پلوتونیوم غنی شده شهر ناکازاکی را شخم زد تا آمریکایی ها به همه ی دنیا بفهمانند که از آن پس آقای دنیا کیست .

پس از آن هم از ترس داوری افکار عمومی در دنیا , این دروغ بزرگ را شایع کردند که از شکست ژاپن ناامید شدیم و این کار را کردیم .

پس از پایان جنگ و انتشار گوشه ای از ابعاد فاجعه بار این جنایت , آمریکایی های زیادی بر علیه آن گفتند و نوشتند . یکی از مهمترین منابعی که در این رابطه در ایران چاپ شده رمان برهنه ها و مرده ها نوشته ی نورمن میلر است . میلر که خود در جبهه ی شرق آسیا جنگیده بود و از نزدیک شاهد ماجرا بود در این کتاب به وضوح شرایط جبهه ی جنگ در ماههای پایانی را روشن می کند .

در سالهای پس از جنگ مضمون نامه ی هری ترومن به ارتش لو رفت و بسیاری از نشریات دنیا هم آنرا منتشر کردند . اما به هر حال توان تبلیغاتی دولت آمریکا بسیار بیشتر از مخالفانش است .

روز آموزگار شادباد

سلام

۱۲ اردیبهشت روز آموزگار است و تقریبا همه اینگونه می دانیم که به دلیل سالروز ترور آیت الله مطهری این روز , به این عنوان نامگذاری شده . در حالی که این تصور نادرست است و روز آموزگار پیشینه اش ۱۹ سال دیرین تر از ترور یاد شده است . ( آیت اله مطهری در روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ ترور شده بود و نه دوازدهم )

قضیه از این قرار است که در دی ماه سال ۱۳۳۹ انجمن صنفی آموزگاران کشور با صدور بیانیه ای , به میزان حقوق معلمان اعتراض کرد .

اعتراض آموزگاران در اسفند سال ۱۳۳۹ در روزنامه ی کیهان به این شکل منتشر می شود :

معلمین می گویند حقوق یک دبیر سابقه دار لیسانسه کم تر  از حقوق یک مستخدم جزء در سازمان برنامه یا شرکت ملی نفت است و ما خودمان مکرر نوشتیم که حقوق یک معلم کم تر از حقوق یک راننده دولتی و به مراتب کم تر از یک راننده تاکسی است . ”

” … یک لیسانسه در وزارت فرهنگ ماهی ۴۰۰ تومان می گیرد ، ولی لیسانسه دیگر با همان تحصیلات و پایه معلومات در یک سازمان دولتی دیگر ۲۵۰۰ تومان در یافت می کند . ..” هستند کسانی که ” … بعد از ۸ سال خدمت ۲۷۳ تومان حقوق می گیرند …”

در حالی که در همین زمان پرتقال دانه ای سه و نیم تا ۱۲ ریال ، موز دانه ای ۴ تا هفت و نیم ریال ، گندم کیلویی ۲۰۵ تا ۲۲۰ ریال ، شکر روسی هر کیلو ۲۰ ریال ، قند کله ورامین ۲۱ ریال ، … ( قیمتها دیدنی هستند , نه ؟ )

در همان اسفندماه هییت دولت افزایش حقوق را تا پایه ی ۶۰۰ تومان به تصویب می رساند . محل تامین بودجه ی این افزایش هم برقراری شهریه برای مدارس بوده . شهریه ای برابر با ۱۰ تا ۴۰ تومان ( یعنی یک دهم حقوق ۴۰۰ تومانی آموزگاران . پس اگر به طور متوسط حقوق آموزگار امروز را ۴۰۰ هزار تومان در نظر بگیریم دانش آموزان باید مبلغی در حدود ۴۰ هزار تومان شهریه ی سالانه پرداخت کنند !!!! )

خلاصه این افزایش حقوق ابدا آموزگاران را راضی نکرد و موج اعتراضات ایشان کشور را در بر گرفت . گردآوری امضا و تهیه ی طومار تا اردیبهشت سال ۱۳۴۰ ادامه یافت .

در روز ۱۲ اردیبهشت که مجلس درگیر بررسی لایحه ی چهارچوب حقوقی آموزگاران بود , آموزگاران با تعطیل کردن کلاسهای درس به میدان بهارستان رفته و در برابر مجلس تحصن کرده و روی زمین نشستند .

نیروهای شهربانی پس از هشدارهای رایج شروع به پاشیدن آب بر روی آموزگاران کردند تا شاید بتوان متفرقشان کرد .

اما این اقدام موثر نیافتاد و آموزگاران همچنان نشسته بودند و شعار می دادند .

آموزگاران می خواستند که چند نماینده به درون مجلس بفرستند تا با نمایندگان مجلس گفت و گو کنند . اما خشونت ماموران شهربانی و زدن معترضان با باتوم باعث بروز آشوب شد .

گروهی از آموزگاران تلاش کردند که بالای خودروی آب پاش رفته تا لوله را به سوی دیگر برگردانند . اما ماموران شهربانی که از این حرکت ترسیده بودند شروع به شلیک هوایی می کنند و جو متشنج می شود .

کمی که هیاهو فرو می نشیند آموزگاران با پیکر خون آلود ۳ نفر مواجه می شوند . ۲ نفر با ضربات چاقو زخمی شده بودند و یک نفر که دکتر ابوالحسن خانعلی بوده از ناحیه ی سر مورد شلیک گلوله قرار گرفته بوده . گویا سرگرد شهرستانی که فرمانده ی نیروهای حاضر در میدان بوده به سوی او شلیک کرده بوده .

ابوالحسن خانعلی که دارای مدرک لیسانس فلسفه و دانشجوی همان رشته در مقطع دکترا بوده از سال ۱۳۳۵ به استخدام وزارت فرهنگ در آمده بوده . او در ۲۹ سالگی در پی همان حادثه ی یاد شده در گذشت و به نماد اعتراضات آموزگاران بدل شد .

در زمان شلیک گلوله ها یکی از نمایندگان مجلس از جا بر می خیزد و رو به رییس مجلس فریاد می زند : ” بیرون معلمان را می کشند و ما اینجا نشسته ایم و لایحه ی حقوقشان را بررسی می کنیم ؟ ” با این فریاد جلسه ی مجلس هم به آشوب کشیده می شود .

پیکر دکتر خانعلی بر روی دست همقطارانش با شعار : ” کشتند یک معلم را ” به بیمارستان منتقل شد که البته بی ثمر بود و او درگذشت .

اعتراض و انزجار بی همانندی کشور را فرا گرفته و همه ی مدارس کشور تعطیل می شوند . گویا تشییع جنازه ی دکتر خانعلی پس از کودتای ۲۸ مرداد بزرگترین گردهمایی مردم در خیابانهای تهران بوده است . پیکر این آموزگار شهید را در ابن بابویه دفن می کنند و پس از آن انجمن صنفی آموزگاران و همه ی احزاب سیاسی و گروهها اجتماعی فعال برکنار شریف امامی , نخست وزیر و مجازات سرگرد شهرستانی , قاتل او را می خواهند  .

۱۵ اردیبهشت , فقط سه روز پس از رویداد تلخ یاد شده , شریف امامی از پست خود استعفا کرد و شاه , علی امینی را به جای او منصوب کرد . در ۱۹ اردیبهشت امینی در باشگاه مهرگان , یعنی همان انجمن صنفی آموزگاران حاضر شد و رسما از همه ی فرهنگیان ایران خواهش کرد که به کلاسهای درس بازگردند و اعتصابشان را تمام کنند . سخنان امینی به این شکل در کیهان منتشر شد :

” وضعیت کشور اسفناک است . اگر همه چیز را بگویم تولید وحشت و اضطراب می کند . قول شرف می دهم که برای ترمیم حقوق معلمین اقدام کنم  ولی به من مهلت و فرصت  دهید . با افزایش حقوق مخالف نیستم ولی اگر بدون مطالعه اقدام شود دور تسلسل به جایی می رسد که سقوط حتمی است ….”

ولی آموزگاران نپذیرفتند و پذیرش طرح افزایش حقوق پیشنهای خود و برکناری وزیر فرهنگ و انتصاب علی درخشش ( رییس انجمن صنفی ) به جای او را تنها راه کنار آمدن با دولت دانستند . هزاران آموزگار گرد آمده در محل آنقدر پافشاری کردند تا امینی شرایطشان را پذیرفت .

خون دکتر خانعلی به ثمر نشسته بود .

پس از آن بود که سالگرد شهادت دکتر خانعلی به نام روز آموزگار نام گذاری و این روز سمبل اعتراضات فرهنگیان شد .

آگاهی های بیشتر :

تاریخ , معلم خوب من

سایت آفتاب