سلام

در تمام طول تاریخ زمانی که یک قوم پیروز می خواسته قوم شکست خورده را خوار و ناتوان و عقیم کند یا یک مستبدِ دارای قدرت ولی ضعیف در منطق و استدلال می خواسته جامعه ی زیر فرمانش را رام و سر به راه کرده و در اختیار گیرد , نابودی مراجع فرهنگی , پر کاربرد ترین نسخه ها بوده و هست .

ساختمانهای بزرگ و مهم ویران می شده اند , تاریخها و تاریخ دانها نابود می شده اند , نام و خط و زبان دگرگون می شده و از همه مهم تر کتابها سوزانده می شده اند ( و می شوند )

نمونه های کتاب سوزی در تاریخ کشور خودمان هم به فراوانی یافت می شوند . کتاب سوزان اسکندر و اعراب از بزرگترین نمونه های تاریخ ما هستند .

اما کتاب سوزان نازیها در ۱۰ می ۱۹۳۳ زنده ترین و بنام ترین کتاب سوزی در قرن بیستم است .

حزب نازی که در سالهای پس از پایان جنگ جهانی نخست تمام توان خود را بر روی بازگرداندن آبرو و حیثیت به باد رفته ی آلمان کرده بود روز به روز بیشتر بر طبل ناسیونالیسم و دشمنی با یهودیان می کوبید .

در سال ۱۹۳۳ طرح ” اقدام علیه اندیشه ی ضد آلمانی ” باعث شدت گرفتن احساسات تند ناسیونالیستی و بالا گرفتن تب دشمنی با هر آنچه که ضد آلمانی شناخته می شد شد .

جالب این است که پرچمدار این قافله نه حزب نازی که سازمان دانشجویان آلمانی بود , یعنی کاسه های از آش داغتر !!

اقدام علیه اندیشه ی ضد آلمانی با کارهایی مانند اخراج گروهی استادان یهودی دانشگاهها و گسترش تبلیغ برای برتری نژاد آریا و تمسخر اندیشه های لیبرالیستی و کمونیستی و سوسیال دموکراسی و بویژه اندیشه های یهودیان آغاز شد و پس از مدت کوتاهی به کتاب سوزان رسید .

طی چند ماه , فهرست بلند بالایی از کتابهای ضاله !! تدارک دیده شد که نخست با نویسندگان و اندیشمندان یهودی مانند فروید و انیشتین آغاز شد و به جک لندن و همینگوی و حتی هلن کلر هم رسید . ( هلن کلر نابینا و ناشنوا بود و اندیشه ی نازی حذف معلولین و ناتوانها از جامعه را ترویج می کرد )

مجموعه ی برنامه ریزی ها و تلاشها در ۱۰ می ۱۹۳۳ به ثمر نشست و بیش از ۲۰ دانشگاه بزرگ آلمان این به قول خودشان جشن را برگزار کردند و هزاران جلد کتابی را که از کتابخانه های عمومی و دانشگاهها و حتی کتابفروشی ها گرد کرده بودند با جشن و پایکوبی و صدالبته سخنرانی های آتشین ژوزف گوبلز و همفکرانش به آتش کشیدند تا مبادا کسی در معرض اندیشه ای بجز اندیشه ی متعالی و مترقی برتری نژادی قرار بگیرد !!


کیفیت برگزاری مراسم کتاب سوزی چندان مهم نیست .( آگاهی های لازم را از اینجا و  اینجا می توانید بگیرید ) به باور من نکته ی مهم در این رویداد نقش پررنگ مردم عادی و بویژه گروههای دانشجویی در آن است , یعنی همان کاسه های داغتر از آشی که پیشتر عرض کردم .

دولت ناسیونال سوسیالیست آلمان برای آنکه چنین کتاب سوزانی راه بیاندازد می بایست که قانون به تصویب مجلس می رساند و دستگاه برگزار کننده را مشخص می کرد و ردیف بودجه تصویب می کرد و چه و چه و تازه سرزنش افکار عمومی هم قوز بالای قوز می شد . اما با چنین حرکت خود جوش مردمی نه هزینه ای به دولت تحمیل شد و نه انرژی خاصی صرف شد .

در واقع در هر کدام از فجایع بزرگ و کوچک تاریخ بشریت خود مردم هم حضوری پرکار و موثر داشته اند و هرگز یک فرد مستبد یا یک جریان استبدادی به تنهایی و بدون تایید و همراهی دست کم بخش بزرگی از مردم جامعه اش نمی توانسته فاجعه بیافریند .

در این جریان هم نقش توده های به هیجان آمده و خشمگین که می خواستند در ساخت دنیای نوینی که رویایش برایشان ترسیم شده بود دستی داشته باشند کاملا اثر گذار و گویا بود .

از همین جا می توان دریافت که بر خلاف آنچه که عموما مردم تصور می کنند که هر آنچه بر سرشان می رود از دولتها و نظامهاست , اثر خود مردم در هر پدیده ی اجتماعی و سیاسی بسیار بیشتر از نظام حاکمشان است . چرا که نظام حاکم از دل همین مردم بر آمده و دیگرانی از کرات دیگر نیامده اند برای تشکیل حکومت .

اگر آلمان در جریان جنگ جهانی دوم با خاک یکسان شد و بخش مهمی از جمعیت خود را از دست داد نتیجه ی همان شور و شری است که در پی شدت گرفتن احساسات ناسیونالیستی شان بوجود آمده بود .

همین احساسات بود که نخست باعث سوزاندن کتابها شد و در گام بعدی به سوزاندن انسانها هم رسید . همانطور که هاینریش هاینه متفکر آلمانی پس از رویداد کتاب سوزی گفته بود که در جایی که کتابها سوزانده شوند , انسانها هم سوزانده خواهند شد که شدند و دیدیم .

در همین کشور خودمان هم نمونه های هیجانهای مردمی و دانشجویی را داشته ایم که باعث انجام اقدامات نسنجیده ای شده اند که پس لرزه هایش تا سالها جامعه را لرزانده و عواقبش گریبان مردم را رها نکرده است .

آنچه که مشخص است مردم هرگز نباید خودشان را مبری از گناه و اشتباه یا بی اثر و خنثی بدانند و تلاش کنند که توپ را در زمین نظام حکومتی انداخته و مسوولیت را از دوش خودشان بردارند .

سلام

تاریخ ایران قصه ی پر غصه ی حــکـام و سلاطینی است که در بی سوادی و بی کفایتی و بی بخاری گوی سبقت را از هم می دزدیده و هر یک به نوبه ی خود بیشترین زیانها را به مملکت می زده اند .

هر چه این داستان پر آب چشم را زیر و رو می کنی افسوست بیشتر می شود .

ببری خان نام گربه ی محبوب ناصرالدین شاه بوده است . گربه , آلاپلنگی بوده و به زبیده خانم , یکی از زنان حرمسرا تعلق داشته . نمی دانم که نام ببری خان را چه کسی انتخاب کرده , اما بسیار جالب است , گربه پلنگی بوده و ماده , یعنی نه ببری بوده و نه خان !! این از این .

سرکار خانم ببری خان !!!

سرکار خانم ببری خان !!!

روزی که ناصرالدین شاه سخت بیمار بوده و تب تندی داشته این گربه ی تازه زایمان کرده مشغول جا به جایی بچه هایش بوده و دربار هم چنان بی در و پیکر بوده که این گربه در همان حرمسرا زایمان کرده و در همان جا هم بچه هایش را بزرگ می کرده . خلاصه گربه در حالی که یکی از بچه ها را به دندان داشته از کنار بستر شاه می گذشته که کسی وارد اتاق می شود و در را می بندد . راه خروجی گربه که بسته می شود سرگردان و بلاتکلیف یک دور , دور بستر می چرخد و پایین پای شاه می ایستد . زبیده خانم , صاحب گربه از راه چاپلوسی و خودشیرینی این رویداد را نشانه ی بهبودی شاه شناخته و به وی مژده ی بریده شدن تب را می دهد .

از قضا سپیده دم فردا تب می برد و شاه بهتر می شود . از آن پس گربه می شود محبوب و مقرب درگاه . گویا درباریان هر کدام خواسته ای داشته اند نوشته و به گردن گربه می انداخته اند و شاه ( که از نظر عقلی ظاهرا کودکی بیش نبوده ) بی درنگ آنرا می پذیرفته . عزل و نصبهای زیادی با عریضه های گردن این گربه انجام می شود و حکمهای زیادی صادر می شود . بر اساس خاطرات عین السلطان اطرافیان شاه محکومین به مرگ را با این گربه نجات داده و حتی اضافه حقوق هم برایشان می گرفته اند و بسیاری از مدیران لایق و توانمند را هم با عریضه های گردن او از کار بر کنار می کرده اند و شاه در این میان فقط نقش عاشق گربه را بازی می کرده است . تمامی تشریفات درباری در حق این حیوان اجرا می شده و بستر حریر و اطلس برایش فراهم شده بوده , در شرایطی که مردم گروه گروه از بیماری و فقر و بیچارگی می مردند و قدرتهای خارجی یکسره درحال دزدیدن بخشهای خاک ما بوده اند . شاه در این میانه از شاه بودن فقط آسایش خودش را می شناخته و بس .

روزی که ببری خان در جاجرود بیمار می شود کالسکه ی ۸ اسبه ی دربار او را به شهر بر می گرداند تا آب و هوای بهتر دربار باعث بهبودی اش شود که نمی شود و گربه تلف می شود . بدن گربه ی مرده را در پارچه ای ابریشمی می پیچند و در باغ دفن می کنند و تا ۱۰ روز جرات نمی کنند که خبر مرگ او را به شاه بدهند که پس از آن خودش گویا متوجه می شود .

شاهان قاجار این گونه مملکت داری می کرده اند که داغستان , گرجستان , ارمنستان , آذربایگان و افغانستان را به سادگی از دست می دهند و حوزه ی نفوذ بیگانگان را در کشور چنان گسترده می کنند که انگلستان با یک قحطی , نیمی از مردم ایران را [ در دوران جنگ جهانی نخست ] به کام مرگ می فرستد . در همه ی این مقاطع شاه مشغول گربه بازی یا بازی های دیگر بوده و کاری به امور مملکت نداشته .

سلام

دادا یک جنبش هنری اعتراضی در سالهای آغازین قرن بیستم بود . ویرانی های ناشی از جنگ بنیان کن جهانی اول آثار ژرف و شگرفی در سیاست و اجتماع و همچنین هنر اروپا به جا گذاشت .

جنبش دادا یکی از این آثار بود . هدف جنبش دادا نفی و تکفیر تمامی جلوه های هنر سنتی و شناخته شده ی اروپا و تمامی ساختارهای سیاسی و اجتماعی آن سامان بود . بنیانگذاران دادا هنر موجود در اروپا را آکنده از نیرنگ و ریا کاری و در خدمت اهداف و نیات پلید سیاستمداران خودخواهشان می دانستند و همواره تاکید می کردند که تنها نتیجه ی این شکل هنر و این ساختار سیاسی و اجتماعی جز کپه های جسد و جوهای خون جاری شده در میدانهای جنگ نبوده و نیست  .

پس , از در مخالفت با این قواره های پذیرفته شده در آمدند و شعر بی مفعوم , موسیقی بدون هارمونی و نقاشی نا زیبا را به دنیا معرفی کردند .

داداییستها باور داشتند که هنر الزاما نباید زیبا باشد . نباید چشم نواز باشد و نباید دل انگیز و رویایی باشد . هنر می تواند تنها و تنها بیانگر احساسات و اندیشه و حرفهای ناگفته باشد و بس . دیگر زیبایی پیش کش .

این جمله ی معروف طرفداران داداست : ”  هرکس بتواند درد و احساس درونی خود را به نحوی مؤثر و تازه بیان کند، می تواند هنرمند باشد.

جنبش دادا بیش از ۱۰ سال عمر نکرد . شاید به دلیل اینکه هنر ناشی از این جنبش الزاما یک هنر متعالی و به کمال رسیده نبود و بسیاری از هنرمندان این جنبش غوره نشده مویز شده بودند . همانند موسیقی رپ که موسیقی کسانی است که عمدتا هیچ شناختی از تئوری موسیقی ندارند و با نرم افزارهای کامپیوتری موسیقی پیش ساخته ارایه می دهند .

چند نمونه از هنر دادا ( البته فقط هنر نگارگری ) :

سلام

در طول تاریخ , سرزمین بلاکش و مصیبت زده ی ما به طور مداوم مورد حمله ی متجاوزان واقع شده و بارها فروپاشیده و در مقابل مهاجمان سر خم کرده است .  هربار که یک قدرت متجاوز خارجی به ایران حمله کرده اگر شاه یا قدرت اول کشور فردی با لیاقت و با تعصب بوده ما از جنگ سر بلند بیرون آمده ایم و شکستی را تجربه نکرده ایم . اما وای به آن روزهایی که قدرت مرکزی در اختیار ناتوها و نخاله ها بوده است . امثال داریوش سوم , یزدگرد سوم , سلطان محمد خوارزم شاه ( که اصولا خودش و خاندانش ایرانی هم نبوده اند ),شاه سلطان حسین صفوی و دیگرانی که از قضا کم هم نبوده اند . در دوره ی اینها کشور , خزانه و حتی زنان دربار هم به چنگ متجاوز پیروز افتاده اند .

نکته ی ناراحت کننده ی قضیه این است که در تمامی این فروپاشی ها به طور عمده نقش مردم صفر بوده است . یعنی کنار ایستاده اند تا دولت مرکزی شکست بخورد , فاتح بیاید خاکشان را به توبره بکشد و قتل عامشان کند . بعد از این غارت ها و قتل عامها هم به راحتی متجاوز فاتح , حاکم کشور هم شده و مردم ایران به راحتی این حاکم جدید را پذیرفته اند , خدمتش را کرده اند و برایش رعایای نجیبی بوده اند .

raiis ali

در این میان معدود قهرمانانی هم بوده اند که بر خلاف رویه ی عافیت طلبی و سکوت و رضایت عامه ی مردم دلیرانه جنگیده اند و برای مدتی هر چند کوتاه دشمن را در کامروایی دچار تاخیر کرده اند .

یکی از این قهرمانان را در گذشته معرفی کرده بودم : ” کلنل فضل الله آق اولی ” .

قهرمان این پست رییس علی دلواری است که در سن پایین و در ۲۵ سالگی به جرگه ی مشروطه خواهان ایران پیوست و در زمان محمد علی شاه و به توپ بسته شدن مجلس و برقراری استبداد در تنگستان قیام کرد و بوشهر را تسخیر کرد .

تا دو ماه بوشهر در اختیار نیروهای رییس علی بود و تنها نقطه ی کشور بود که از لوث وجود استبداد محمدعلی شاهی پاک بود . این حضور ۲ ماهه چنان برای نیروهای انگلیس که در ظاهر ادعای حمایت از مشروطه خواهی داشتند گران آمد که با ناو جنگی شان به نزدیک بوشهر آمده و شهر را تصرف کردند .

رییس علی که از نظر نیرو و تسلیحات به هیچ وجه توان مقابله با ارتش انگلستان را نداشت به تنگستان عقب نشست و از همان روز شد دشمن خونی استعمار انگلیس . در ۸ آگوست ۱۹۱۵ همزمان با ۱۷ مرداد ماه سال ۱۲۹۴ ارتش انگلستان با چندین کشتی جنگی به بوشهر حمله و شهر را تصرف کرد .

۱۴ نفر از بزرگان شهر به اشغال شهر اعتراض شدیدی کردند که به دلیل مسالمت آمیز بودن این اعتراض انگلیسیهای فرصت طلب آنها را دستگیر و به هند اعزام کردند . خبر این واقعه که به رییس علی رسید با دو خان دیگر منطقه یعنی شیخ حسین خان چاه کوتاهی و زایر خضرخان اهرمی مصمم شدند که از وطن دفاع کنند .

در پی مکاتبه با چند مرجع تقلید و گرفتن حکم جهاد بر علیه انگلیس رییس علی سوگند دفاع از وطن یاد می کند . در همین اثنا نیروهای انگلیسی با هدف پیشگیری از قیام مردم دلوار تصمیم به حمله به تنگستان می گیرند . رییس علی و دوستانش آماده می شوند و در جنگی بزرگ لشکر ۵ هزار نفری انگلستان را با شکست سختی که تلفات زیادی هم به همراه داشت بدرقه کردند .

شخصیت قوی , اخلاق برجسته و هوش و ذکاوت بالای رییس علی باعث شد که در مدت ۷ سال رهبری او , مردم پابرهنه و دست خالی تنگستان جور دولتمردان وسیاستمداران خودفروخته و نالایق و سایر اهالی بی خیال ایران را بکشند و جلوی پیشروی انگلیسیها را بگیرند .

پس از ۷ سال مبارزه ی بی درنگ , در ۱۲ شهریور ۱۲۹۴ هجری خورشیدی در یک شبیخون به متجاوزان , رییس علی از پشت سر بوسیله ی ( نه با گلوله ی دشمن انگلیسی )یک خاین به نام غلامحسین تنگکی به قتل رسید . انگیزه ی غلامحسین را هیچ کدام از منابع تاریخی نقل نکرده اند .

اما آنچه که مشخص است تحریک انگلیسیها و حسادت و کینه های روستایی بی تاثیر نبوده . گویا غلامحسین تنگکی چند روز قبل از این واقعه به یک افسر انگلیسی گفته بوده :

” من تشنه خون رییس علی هستم، چون جدّ او قاتل پسر عموی من است و مدت هاست که منتظر هستم با یک گلوله او را سوراخ کنم . “

بله پرونده ی مبارزه بر علیه اشغال ایران بوسیله ی انگلستان به همین راحتی بسته شد .