سلام

حتما پیش از این شنیده اید که سرزمین پهناور آلاسکا را آمریکا از روسیه خریده است . البته در برخی کتابها و نوشته ها ذکر شده که این جزیره به ۱۰۰۰ دلار خریداری شد که ابدا درست نیست و بسیار اغراق آمیز است . البته با توجه به کشف نفت و طلا و دیگر منابع ارزشمند در این سرزمین روسها به هر حال بازنده ی بزرگ این معامله بوده اند , ولی قیمت هم ۱۰۰۰ دلار نبوده .

روسها در سالهای آغازین قرن هجده میلادی دریانوردانی را به اطراف دریای شمالی فرستادند تا سرزمینها و جزایر آنرا شناسایی و کرده و زیر پوشش بگیرند .

آلاسکا در یکی از همین سفرها و به وسیله ی یک دریانورد دانمارکی به نام برینگ کشف شد و پرچم روسها را پذیره شد ( ۱۷۴۱ میلادی ) . البته گویا در این راه درگیری های خون باری هم میان روسها و بومیان سرخ پوست منطقه در گرفت . در سال ۱۸۶۷ روسها که کلا به اندازه ی آمریکایی ها دوراندیش نیستند آلاسکا را به مبلغ هر جریب ۲ سنت به یانکی ها فروختند . مبلغ کل قرارداد هفت میلیون و دویست هزار دلار بود . در مقیاس آن روزگار این مبلغ ابدا کم نبود و حتی فشار زیادی هم به اقتصاد آمریکا وارد کرد .

وزیر امور خارجه ی دولت آبراهام لینکلن و لیندون جانسون , یعنی آقای ویلیام سیوارد کسی بود که در این راه تلاش زیادی کرد و نظر مثبت همه ی مخالفان طرح را با یک سخنرانی تاثیر گذار و پرشور در سنای آمریکا جلب کرد .

آنچه که به احتمال زیاد آقای سیوارد از آن خبر داشت و نتوانست در سخنرانیش آنرا به زبان بیاورد این بود که آلاسکا سرزمین نفت خیزی است . اما جاذبه های آلاسکا آنقدر بود که بتوان مخالفین را بدون اشاره به نفت نرم کرد . سرزمینی پهناور با جنگلهای پر بار , ماهیگیری پر رونق , معادن مختلف ( مانند طلا ) و مهم تر از همه یک نقطه ی مهم نظامی در نزدیکی روسیه و آسیا .

به این ترتیب معامله انجام می شود و آلاسکا به ایالت چهل و نهم آمریکا تبدیل می شود .

سلام

در پست پیشین قرار گذاشته بودیم که درباره ی کریستف کلمب و دلایل خشم گرفتن شاه اسپانیا به او سخن بگوییم .

کلمب یکی از شخصیت های بسیار تاثیر گذار و کمتر شناخته شده ی دنیا است . برخی از تاریخ نگاران او را اسپانیایی , گروهی پرتغالی , یونانی , کاتالونیایی , فرانسوی و … می دانند و در سالهای اخیر هم یهودیان با اعلام چند دلیل و نشانه او را یهودی مارانو ** به شمار می آورند .

انگیزه های سفر او به دریاهای ناشناخته ی غربی گوناگون ذکر شده است . یافتن راهی برای گسترش تجارت دریایی با شرق , گسترش قلمروی اسپانیا , کشف طلا و معادن ارزشمند دیگر و ایجاد یک مسیر دریایی کوتاهتر به آسیا و شاید از همه مهمتر گسترش مسیحیت به آسیا . از طرفی برخی آبشخورهای تاریخی مدعی هستند که کلمب از نامه هایی که حدود ۴ قرن قبل از خودش کشیشان گرینلند به واتیکان نوشته و اعلام کرده بودند که بومیان آن سرزمین در سفرهای دریایی خشکی هایی را در غرب دریای ناشناخته دیده اند خبر داشته است .

 

انگیزه ها هرچه که بوده اند کلمب با استناد به آنها به دربار پرتغال رفته و در خواست امکانات و بودجه می کند که با نارضایتی دربار آن کشور روبرو می شود .

در سفر بعدی دربار اسپانیا مهمان کلمب بوده و نقشه های او را می پسندد . امکانات کافی به او داده می شود و پس از حدود ۳۵ روز سفر پرماجرا در ۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ , سه کشتی زیر فرمان کلمب در یکی از جزیره های باهاما به خشکی می نشینند .

کلمب در حال نامگذاری دنیای جدید

کلمب در حال نامگذاری دنیای جدید

بومیان که هرگز بیگانه ای را ندیده بودند دوستانه و آرام به پیشواز دریانوردان می آیند . کلمب در نامه به فردیناند آنها را این گونه توصیف می کند :

«اگر اعلیحضرتین دستور فرمایند، می‌توانم تمام آنها را به کاستیل گسیل دارم یا در همین جزیره به اسارت گیرم. پنجاه مرد کافیست تا کل این مردم را تحت انقیاد در آورید و به انجام دادن هر کاری وادار سازید.»
«این مردم دین ندارند و حتی بت نمی‌پرستند. بسیار نجیبند و نمی‌دانند بدی چیست. هیچ نوع سلاحی ندارند؛ نه یکدیگر را می‌کشند و نه از هم سرقت می‌کنند.»

کلمب چقدر خوب پاکی و صفا و نجابت میزبانانش و روح ناپاک خودش را توصیف می کند .

۳۵ نفر از دریانوردان در همان جزیره می مانند و کلمب و دیگران به اسپانیا باز می گردند و چند ماه بعد با ۱۷ کشتی مجهز برای زیر سلطه گرفتن همه ی سرزمین جدید حرکت می کنند . کشته شدن ۳۵ دریانورند باقی مانده بهانه ی مناسبی به دست کلمب می دهد تا جنگ با بومیان را آغاز کند .

او که بیش از هر چیزی اندیشه ی سود شخصی را در سر می پروراند در سفر دومش به دربار نامه ای نوشت با این مضمون که اجازه بدهند بومیان را اسیر و به عنوان برده در بازارهای اروپا بفروشند . چون بر اساس فرارداد ۱۰ درصد از کل سود تجارت سرزمین جدید به کلمب و خانواده اش تعلق داشت , این می توانست آغازی پر سود باشد .

حتی با وجود مخالفت شدید دربار اسپانیا باز هم کلمب ۱۶۰۰ نفر را به اسارت گرفت و ۵۵۰ نفرشان را به اسپانیا فرستاد . ۲۰۰ نفر در طول سفر در اثر شرایط بد نگهداری مردند و بقیه هم بیمار و ناتوان به اسپانیا رسیدند .

شکایتهای اروپاییان مهاجر و اعدام چند نفر از آنها به دستور کلمب باعث شد که دربار اسپانیا احساس خطر کرده و او را از مقام فرمانداری برکنار کند . ادامه ی سیاستها کلمب در برخوردهای وحشیانه با بومیان آرام و صلح جوی آمریکا از طرف امثال آبراهام لینکلن باعث قتل عامهای بزرگی در آن سامان شد . به طوری که از میان ۳۰ میلیون نفر جمعیت سرخ پوستان امروز ( پس از گذشت بیش از ۵۰۰ سال ) فقط چیزی در حدود ۲ میلیون نفر باقی مانده اند .

ضمن اینکه سنگ بنای برده داری هم به همت کلمب در آمریکا گذاشته شد تا به مدت بیش از ۳۰۰ سال هر غیر اروپایی در آمریکا مورد سخت ترین ظلم ها و جفاها قرار گیرد .

——————————————————————————————————

** یهودی مارانو : یهودی که برای پیش برد اهداف هم کیشانش , باور و دین خود را پنهان نگاه داشته و به دین دیگری تظاهر می کند .

سلام

عکس بالا از یک معدن طلا به نام “ سرا پلادا ” ( به معنی کوهستان برهنه ) در برزیل است . در سال ۱۳۷۳ در یک نشریه ی سینمایی یک عکس از این معدن را دیده بودم و پس از آن پیوسته این تصویر دهشتناک را در خاطر داشتم و بارها در اینترنت جست و جو کرده بودم شاید اطلاعاتی از آن پیدا کنم که هر بار تیرم به سنگ خورده بود ( سخت است که فقط با دیدن یک عکس بدون هیچ توضیحی درباره اش اطلاعات پیدا کرد ) , تا این که جمعه ی گذشته دوباره آنرا به خاطر آورده و این بار خیلی سریع به نتیجه رسیدم .

عمق توحش و فلاکت و فقری که در این عکسها مشهود است انسان را تکان می دهد . معدن سراپلادا در مرکز کشور برزیل قرار دارد , در ۴۳۰ کیلومتری مصب رود آمازون .  یک معدن طلا که یکصد هزار نفر انسان که شاید تنها گناهشان فقر بوده باشد در آن به این شکل غیر انسانی و عصر حجری به کار گرفته شده بودند . به رسم همه ی جوامع دارای اختلاف طبقاتی فاحش , اینجا هم وجود این معدن کاملا پوشیده و مسکوت مانده بود تا این که در ۱۹۸۶ عکاس بزرگی به نام سباستیائو سالگادو با عکسهای هنرمندانه اش آنرا به جهانیان شناساند . شرم آور است که هزینه ی حقوق این افراد از هزینه ی تجهیز کردن معدن به آغازی ترین ( ابتدایی ترین ) فناوری ها مانند سطل و قرقره کمتر باشد . آنقدر شکل کار پیش پا افتاده و خطرناک است که می توان حدس زد مدیران و صاحبان معدن تنها فکرشان رسیدن خاک و سنگ به سطح زمین برای پالایش و جدا سازی بوده است و بس و حتی برای ثانیه ای هم به شرایط کاری کارگران و نیازهای آنها فکر نکرده اند .

معدن شباهت زیادی به لانه ی مورچگان دارد , با این تفاوت که انسانها حتی ذره ای از توانایی های مورچگان را ندارند .

افراد از سراشیبی های خطرناک و پله هایی با ارتفاع ۳ تا ۴ متر که نتیجه ی کنده کاری های قبلی معدن است پایین می رفته اند تا کیسه هایی حاوی سنگ و گل را بر روی شانه یا سر خود از نردبانهای بلند چند ۱۰ متری بدون هیچ نرده و حفاظی بالا بیاورند . نردبانها همگی چوبی و همگی بدون هیچ حفاظی همزمان پذیرای دهها انسان باربر با بار سنگین بوده اند . اگر یکی از پله های نردبان دست بر قضا می شکسته فرد روی آن همه ی کارگران پایین تر از خودش را به پایین معدن پرتاب می کرده . نه لباس کار , نه کفش کار , نه کلاه ایمنی و نه هیچ چیز دیگر . همه چیز حکایت از بی اهمیت بودن جان این صدهزار نفر نزد صاحبان معدن و مقامات دولتی دارد .

این  تصویر مربوط به سال ۱۹۸۳ است که معدن هنوز به بزرگی و ژرفای سال ۱۹۸۶ نرسیده بوده . پر واضح است که عکاس هم هنرمندی سالگادو را نداشته .

باورش سخت است که همه ای این اتفاقات حدود ۲۵ سال پیش افتاده است .

خوشبختانه امروز معدن سراپلادا متروک و گودالی پر از آب است . اما فقر و سو استفاده از فقرا در برزیل و نقاط دیگر دنیا هنوز هم بی داد می کند . هرچند که برزیل همواره یکی از چند قدرت برتر اقتصادی دنیاست , اما این فضل پدر است و از فضل پدر مردم را هیچ حاصلی نیست ( همانگونه که برای مردم چین هم هیچ حاصلی از فضایل اخلاقی دولت پلیدشان نیست )

برای درک بهتر این شرایط می توان یکبار دیگر گفتار اراسموس در مورد ثروت را خواند ( در ستایش دیوانگی )

درگیری کارگر با سرباز ارتش , ارتش برزیل با عنوان : “جلوگیری از اجحاف در حق کارگران و به بردگی کشیدن ایشان” کنترل معدن را در اختیار گرفته بوده . البته از عکسها مشخص است که چقدر ارتش راست می گفته و به ادعاهایش عمل کرده بوده .”]

راه پایین رفتن کارگران در سوی چپ این عکس کاملا مشخص است . در سوی راست عکس هم نردبانها و راه بالا رفتن .

معدنچی های گرفتار در ژرفای زمین

معدنچی های گرفتار در ژرفای زمین

سلام

حتما اخبار مربوط به ۳۳ معدنچی شیلیایی حبس شده در اعماق زمین را شنیده اید .

در ۱۴ مرداد ماه امسال ( ۱۳۸۹ ) با فروریختن بخشی از معدن بزرگ سن خوزه در ۷۰۰ کیلومتری سانتیاگو پایتخت شیلی ۳۳ نفر معدنچی  { که به غیر از یک بولیویایی بقیه اهل شیلی بودند } در یک استراحتگاه کوچک در ژرفای ۷۰۰ متری زمین گیر افتادند . تمامی کانالهای ارتباطی مسدود شده بودند و تلاش تیمهای حفار به جایی نرسید تا در۳۱ مرداد ماه , یعنی ۱۷ روز بعد به طور اتفاقی صدای ضربات چکش بر روی یکی از مته های حفار شنیده شد . امیدواری برای زنده بودن معدن چی ها بازگشت و وقتی که مته را بیرون کشیدند کاغذی به آن چسبیده بود که حامل این جمله بود : ” هر ۳۳ نفرمان در پناهگاه خوب هستیم .”

همان تکه کاغذ تاریخی و شادمانی رییس جمهور شیلی

همان تکه کاغذ تاریخی و شادمانی رییس جمهور شیلی

در فیلمی که لینک دانلود آن در پایین مطلب گذاشته شده لحظه ی پیدا شدن این کاغذ و خوشحالی وصف نشدنی همکاران این افراد مشخص است . خوشبختانه کانالهای انتقال هوا بسته نشده بودند و معدنچی ها که آب به حد کافی داشتند بدون داشتن غذای کافی مدت ۱۷ روز بود که در انتظار معجزه بودند  .

خبر باعث بروز جشنی ملی در شیلی شد و خانواده های ناامید این ۳۳ نفر دوباره شادمان و امیدوار شدند . اما چالش جدیدی از همان زمان آغاز شد . جگونه این معدنچی های زندانی را نجات باید داد ؟

تلاش گسترده ای آغاز شد . بزرگترین دستگاه حفار ممکن با هزینه ای گزاف به منطقه آورده شد . با کندن یک سوراخ به طور مستقیم استراحتگاه را به بیرون متصل کردند و از راه همین سوراخ لوله گذاری شده وسایل مورد نیاز و آب وغذا و دوربین و برق و امثال اینها را برای زندانیان فرستادند .

نقشه ی معدن و سوراخ کنده شده برای رساندن آب و غذا و ملزومات

نقشه ی معدن و سوراخ کنده شده برای رساندن آب و غذا و ملزومات

تلاشهای گروه امداد که از طرف دولت شیلی و با بودجه ی کافی هدایت می شد به نتیجه رسید و کپسول بزرگی به بلندی یک متر و نود سانتی متر ساخته شد که ۴۲۰ کیلوگرم وزن داشت و با کابل به محل استراحتگاه فرستاده می شد تا معدن چی ها یکی یکی سوار شده و به بالا کشیده شوند .

بامداد پنج شنبه آخرین معدنچی که سرکارگر بخش و رییس داخل استراحت گاه بود به سطح زمین آمد و عملیات نجات به پایان خوشحال کننده ی خود رسید .

لوییز اورزوا , سرکارگر و رییس ۳۳ نفر که آخرین فرد نجات یافته بود پس از ۶۹ روز همسرش را در آغوش می کشد . لوییز احساس مسوولیت را کامل کرد و آخرین نفری بود که سوار کپسول شده و بالا آمد .

لوییز اورزوا , سرکارگر و رییس ۳۳ نفر که آخرین فرد نجات یافته بود پس از ۶۹ روز همسرش را در آغوش می کشد . لوییز احساس مسوولیت را کامل کرد و آخرین نفری بود که سوار کپسول شده و بالا آمد .

این عملیات ۲۲ میلیون دلار برای دولت شیلی هزینه داشت . هزینه ای که بی دریغ پرداخت شد تا اتباع یک کشور نجات یابند و همانطور که رییس جمهور شیلی که در محل حاضر بود گفت  خانواده هایشان را در آغوش بگیرند . نکته ی قابل توجه در این ماجرا این است که همین شیلی تا چند سال پیش تحت حاکمیت پینوشه ای بود که نه تنها دیناری برای نجات مردمش حاضر نبود خرج کند بلکه هر جا که لازم بود قربانیشان هم می کرد . جنایات بیشمار او که فقط با هدف ماندن بر سر قدرت بود هرگز از حافظه ی تاریخ زدوده نخواهد شد .

فیلم مربوط به لحظه ی پیدا شدن تکه کاغذی که نوید زنده بودن معدن چی ها را می داد . لینک دانلود  ( حجم فایل ۷٫۵۳ مگابایت )

فرستادن تی شرتی که همه ی اعضای تیم ملی فوتبال شیلی آن را امضا کرده بودند تا اندکی به معدنچی های گرفتار روحیه بدهد

فرستادن تی شرتی که همه ی اعضای تیم ملی فوتبال شیلی آن را امضا کرده بودند تا اندکی به معدنچی های گرفتار روحیه بدهد

شکر ایزد یکتا پس از نجات

شکر ایزد یکتا پس از نجات

رسیدن به سطح زمین پس از ۶۹ روز

رسیدن به سطح زمین پس از ۶۹ روز