1517672_10152174700170419_73649754_n

پلیس آلمان شرقی در تعقیب زنی که به خاک آلمان غربی گریخته – ۱۹۵۰ میلادی .

سلام

تصویری تکان دهنده و زیبا , خانمی که بی جان و خسته , ولی شادمان و آسوده روی سنگ فرش خیابان آلمان غربی جشن آزادی گرفته . بانگ تبلیغات دولتهای کمونیست از بام تا شام گوش فلک را کر می کرد که : ” ماییم که کرامت را به انسان بازگرداندیم , ماییم که نابرابری را از میان برداشتیم , ماییم که آزادی را به مردم هدیه دادیم ” . ولی هرگز پاسخی به این پرسشها نداشتند که چرا این بهشت را با دیوار و سیم خاردار باید محافظت کنند ؟ چرا سیم خاردارها و نگهبانان مسلسل به دست , از لایه ی درونی دیوار محافظت می کنند ؟ چرا در طول سالهای حیاتشان , صدها نفر را به جرم تلاش برای فرار از این بهشت برابری و عدالت به قتل رسانده اند و در مقابل , حتی به تعداد انگشتان یک دست کسی از بیرون به این سوی دیوار نیامد ؟

سلام

۱۲ یا ۱۳ سال پیش کتاب ۱۹۸۴ نگاشته ی جورج اورول (   George Orvel  ) را می خواندم . در دل داستان شخصیت اصلی کتاب که یک مرد جوان و عضو حزب کمونیست بود به ندای احساسات و غرایزش پاسخ داده و عاشق دختری می شود که او هم عضو حزب است . در حاشیه ی این جریان , نگارنده برای خواننده اش روشن می کند که در یک نظام کمونیستی احساسات عاشقانه و غرایز جنــسی , ممنوع و محکوم هستند و کسانی که به این احساسات زمینه ی خودنمایی بدهند از حزب رانده شده و شاید دچار پی آمدهایی هم بشوند و این کاملا راست است . در نظامهای کمونیستی و بسیاری از نظامهای بر پایه ی ایدئولوژی غرایز جنســی و احساسات عاشقانه ی میان افراد کاملا محکوم و تحقیر شده است .

نخست در جامعه آموزش داده می شود که عشــق ناپسند و پست و حقیر است و مردم را از آرمانهای متعالی فردی و اجتماعی ( بخوانید آرمانهای حزبی ) دور می کند . در گامهای بعدی در هر جا که امکانش بود پرونده ی افراد را از این نظر بررسی کرده و بر همین اساس دست به تصفیه و غربالگری آنها می زنند .

نویسنده در خلال داستان پس از شرح دادن این کیفیت ناگهان لحن روایی اش را قطع کرده , از داستان خارج شده و از خواننده می پرسد که به نظر شما به چه دلیل غرایز و احساسات که در سرشت انسان جای دارند به این شکل باید محکوم شوند ؟

یادم هست که کتاب را بستم و با خودم فکر کردم . به نظرم می آمد که یک نظام تمامیت خواه کمونیستی دوست دارد که بر همه ی شئون و لحظات زندگی اتباعش احاطه ی کامل داشته باشد و تمامی حرکات و رفتارهایشان را زیر نظر و کنترل خود بگیرد . ولی احساسات فردی قلمرویی دور از دسترس است . نمی توان برایش قوانین محدود کننده وضع کرد , در آن امر و نهی کرد و شعارهای حزبی و سیاسی داد .

کتاب را باز کردم . نویسنده گفته بود ( نقل با تکیه بر حافظه است ) : شاید این گونه به نظر برسد که احساسات و غرایز فضایی دور از دسترس حکومتها هستند و به همین منظور تلاش می شود ورود به آنها ممنوع شود . اما این فقط رویه و ظاهر قضیه است . واقعیت آن است که غرایز جنـسـی سرکوب شده و عواطف فروخفته خیلی سریع و راحت می توانند به حسهایی مانند حزب پرستی , گروه پرستی , رهـبـر پرستی , ایدئولوژی پرستی و کینه ها و نفرتهای بی منطق و بی ریشه از دشمنان موهوم و غیر واقعی تبدیل شوند . یک نظام تمامیت خواه بیشتر از هر چیزی به چنین احساساتی در بین مردمش نیاز دارد .

 

سلام

دوست دارم در مورد یک فیلم سینمایی آلمانی به نام زندگی دیگرانDas Leben der Anderen ) چند خطی بنویسم . کم پیش می آید که فیلمی به جز تولیدات هالیوود به دست ما برسد که این یک رویداد جدا تاسف آور است . گرچه که هالیوود همواره سرچشمه ی همه ی نوآوری ها و خلاقیت ها و پیشرفتها در سینما بوده , اما گمان من این است که حتی در جدی ترین و ارزشمند ترین تولیدات هالیوود هم جایگاه تجارت و صنعت سرگرمی فراموش نمی شود .

فیلم زندگی دیگران از هیچ جلوه ی ویژه و هیچ گونه صحنه ی اکشنی برخوردار نیست . هیچ اتفاق هیجان انگیزی در آن نمی افتد , هیچ گلوله ای شلیک نمی شود و هیچ کس از صخره به دریا نمی پرد .

اما به شیوایی هرچه تمامتر فضای مه آلود و خفقان آور یک جامعه ی توتـالـیتـر و اسـتبــدادی را به تصویر می کشد . با وجود آرام و ساکن بودن همه ی داستان بیننده از جان و دل به دنبال فیلم می رود , به امید اینکه در طول فیلم زمان بگذرد و دوره ی کمونیسم به پایان برسد و اندکی فضای اجتماع آزاد تر شود ,  شاید که شخصیتهای داستان دیگر زیر نظر نباشند و حمام و دستشویی و اتاق خوابشان استراق سمع نشود .

یک افسر فوق متعصب اشتازی**مامور زیر نظر گرفتن یک نمایشنامه نویس معترض می شود . میزان تعصب فکری و ارادت افسر به نظام کمونیستی ( یا به گفته ی خودش سوسیالیسم ) در آغاز فیلم با نمایش بازجویی های بی رحمانه و بی گذشت از یک زندانی و تدریس جریان این بازجویی ها در دانشکده ی پلیس به بیننده القا می شود .

در ادامه است که با گرفتن ماموریت جدید ( جاسوسی از یک نمایشنامه نویس معترض ) فرصت پیدا می کند که خودی نشان داده و قدمهای بزرگی برای پیشرفت و ارتقای شغلی بردارد .

در جریان این ماموریت , افسر با بخشی از واقعیتهای نظام سیاسی و اجتماعی کشورش آشنا می شود . حقایقی که در اثر تعصب بیش از حد , در گذشته آنها را ندیده بوده . فساد اداری و اخلاقی و شهوت پایان ناپذیر مقامات به منافع شخصی و افزایش قدرت در برابر تلاش صادقانه و بی اجر و مزد معترضانی که دولت در پی نابودی شان بود , عشقهای پاک و بی شیله و پیله ی آنان که به آزادی باور داشتند در برابر هوسرانی و خودخواهی مقامات دولتی, افسر را تحت تاثیر قرار داده و سمت و سوی فکری اش را دگرگون می کند .

او می بیند که حتی عالی رتبه ترین مقامات دولتی هم دیکــتاتــــور بزرگ کشورشان , اریش هونه کر را مسخره می کنند و درباره اش لطیفه می گویند , در حالی که معترضان که مدام در معرض خطر تعقیب و دستگیری و آزار قرار دارند با ایمان کامل و اراده ای آهنین به دنبال اهدافشان هستند .

این فیلم به گونه ای بی عیب و نقص , تزلزل ایدئولــوژی های افراطی و پوشالی بودن تمام شعارهای پر زرق و برق حــزبی را به نمایش می گذارد . همه ی آن جیزهایی که با وزش نسیم آزاد.ی در آلمان شرقی نابود شدند و به تاریخ پیوستند .

کاری به نکات فنی فیلم ندارم . برای من نقطه ی اوج فیلم آن صحنه ای بود که افسر اشتازی ( شخصیت اصلی فیلم ) وارد آسانسور آپارتمانش می شود و کودک خردسالی هم با توپش به درون آسانسور می آید . کودک پس از نگاه  طولانی به صورت افسر می گوید : تو واقعا برای اشتازی کار می کنی ؟ مرد با شگفتی می گوید : مگر تو می دانی اشتازی چیه ؟ کودک پیروزمندانه پاسخ می دهد : آره , پدرم می گه اونا آدمهای بدی هستند که مردم را می اندازن زندان .

مرد که دیگ غیرتش به جوش آمده با عتاب می گوید : عجب , … اسمش چیه ؟ و ناگهان به خاطر می آورد که شخصیتش در حال دگرگونی است . از دانستن نام پدر کودک صرف نظر میکند و در برابر پرسش : اسم چی ؟ می گوید : اسم توپت چیه ؟ کودک باز هم پیروزمندانه و با لحن عاقل اندر سفیه می گوید : عجب آدمی هستی ها !! توپها که اسم ندارند .

—————————————————————————————–

** پلیس مخفی ترسناک دولت آلمان شرقی , بچه های بالا !!

سلام

دروغ به عنوان یکی از پلید ترین پدیده های اجتماعی که زاینده ی بسیاری از نادرستی ها و نابسمانی هاست همواره اندیشه ی اندیشمندان و خردگرایان را به خود مشغول کرده است . راهکارهای زیادی برای نابود کردن دروغ در طول تاریخ انسان اندیشیده و ارایه شده است و باید پذیرفت هیچ کدام چندان موفق نبوده است .

در این میان راه حلی که به ذهن آندره برتون (  ۱۸۹۶ تا ۱۹۶۶ ) , شاعر و نویسنده ی فرانسوی رسید جالب توجه است . برتون که به عنوان بنیانگذار سبک سورئالیسم در دنیا شناخته می شود راه از میان برداشتن دروغ را نداشتن حوزه ی پنهان زندگی می داند .


زندگی هر انسان به دو حوزه ی پیدا و پنهان تقسیم می شود , شخص در حوزه ی پیدا که در سطح جامعه و در برابر دیده گان مردم قرار دارد به گونه ای است و در درون حوزه ی شخصی و پنهانش , به دور از چشم سایرین به گونه ای دیگر  . ما هرگز در سطح جامعه آنی نیستیم که در درون خانه و در تنهایی هستیم . شرایط اجتماع و مجموعه ی هنجارها و ارزشها و ضد ارزشهای پذیرفته شده ی اجتماعی رفتار و شخصیت ما در اجتماع را می سازند . حال آنکه در درون خانه و در تنهایی و به دور از دیده ی کنج کاو دیگران ما همانی هستیم که واقعیت وجودمان است .

آندره برتون همان حوزه ی خصوصی را ریشه و مادر دروغ در اجتماع می داند . او بــاور دارد کــه اگر انسانها در حوزه ی شخصی زندگیشان چیزی برای پنهان کردن نداشته باشند آنوقت نیازی هم به دروغ گویی نیست . دروغ ابزار انسان برای پنهان کاری است ( فرانسه ی آغاز قرن ۲۰ را نمی دانم , ولی در کشور ما که تنها هدف از دروغ گویی منفعت طلبی است و بس ) .

آندره برتون شهرهایی را پیش نهاد می کند که خانه هایی با دیوارهای شیشه ای داشته باشند . دیوارهایی شیشه ای که در پشتش نتوان از چشم مردم پنهان شد . در یک کلام نابودی حوزه ی شخصی و حریم خصوصی .

به گمان من نیاز به آزادی یکی از توانمندترین نیازهای انسان است . انسان آزاد آفریده شده و در هوای آزادی است که راحت دم می زند و زندگی می کند . نابودی حریم شخصی , نخستین و جدی ترین قدم برای زیر پا گذاشتن حق آزادی افراد است . اگر برای پاک کردن جامعه از یک پلیدی ( همانند دروغ ) حریم خصوصی افراد زیر پا گذاشته شود قطعا جامعه دچار پلیدی های خطرناک تری خواهد شد .

این الگویی است که بسیاری از نظام های اســـتبدادی دنیا بویژه کمونیستها تلاش زیادی در پیاده کردن آن داشتند . نه با هدف از بین بردن دروغ , بلکه با هدف کنترل هر چه بیشتر بر روی فرد فرد شهروندان و نتیجه ی آن هم که کاملا روشن و گویا است . از نظامهای کمونیستی جوامعی به جای ماند که از شدت انواع فسادهای اخلاقی و اجتماعی به طور کلی فلج شده بودند و هنوز پس از گذشت ۲۰ سال از فروپاشی و محو کمونیسم , از عوارض آن رنجها می برند .

نمی شود آندره برتون و هم فکرانش را باعث و بانی این مشکلات دانست , ولی می توان آنها را به سبب آرمانگرایی افراطی و تمرکز بیش از حد بر روی یک موضوع که باعث نادیده گرفتن دیگر موضوعات مهم می شد سرزنش کرد .